|
محمدرضا کاکاوند وبلاگ شخصی محمدرضا کاکاوند
| ||||||||
|
تیک تاک عقربهی ساعت، شمردن تعداد موهای سپید در آینه، تقویم که گذشت ماهها را نشان میدهد. میان آگهیهای استخدام، دنبال خودم میگردم، در بین اخبار تحریم! کارخانههایی که یکی پس از دیگری تعطیل شدهاند و بازار کاری که ما را پس میزند. صدایی که به هیچ کجا نمیرسد. وقتی برای 2 نفر ظرفیت پذیرش آزمون استخدامی 200 نفر متقاضی از اقصینقاط مملکت آمده باشند دیگر چه امیدی به قبولی که فقط عرصه فیزیکی برای درک عمق فاجعه است. کتابهای دوران دانشگاه را که ورق میزنم، نیشخندی تلخ بر گوشه لبم مینشیند. چه فکر میکردیم و چه شد؟ با خودم فکر میکنم شاید بهتر بود مثل خیلیهای دیگر دنبال درس را نمیگرفتم. شاید این اشتباه بود که فکر کردم تحصیلات یعنی کار و شرایط اجتماعی بهتر. چند نفر از دوستان لیسانسه را نام ببرم که یا بیکارند و یا به کارهای بیربط با تحصیلات مثل رانندگی تاکسی روی آوردهاند. عدهای به شهر فرنگِ تهران کوچ کردهاند، تا در شرکتی خصوصی -به اصطلاح- کار کنند. کاری که باید تمام عواید آن را خرج مسکن و خوراک خود در آن شهر کنند. این حق ما نبود. زندگی را براساس اصل عدالت بنیان ننهادهاند. آینده را گذشتگان رقم زدهاند و ما فقط نظّارهگر بودهایم. همین. ما گمشدگان این دوره تاریخ بودیم که ندانستیم ز چه روی کوشیدیم و به کدام سمت رفتیم؟ اما همچنان رفتیم. خواه به بهشت عدن، یا قعر دوزخ.
[ سه شنبه 4 بهمن1390 ] [ 23:23 ] [ محمدرضا کاکاوند ] [ اشتراکگذاری
]
[ پنجشنبه 1 دی1390 ] [ 8:0 ] [ محمدرضا کاکاوند ] [ اشتراکگذاری
]
روزي، خانهاي بود بزرگ، با اتاقهايي دلنشين، با باغچهاي وسيع و سرسبز.
آدمهايي كه ديدنشان مسرت بخش بود. مادرم از آن خانه آمده و آنجا خانهي پدرياش
بود. به نظرم آن روزها و آن آدمها و آن خانهها صميميتي داشتند كه بازگشتني نيست.
اكنون از آن خانه جز دو جين آپارتمان بيروح چيزي به جا نمانده است و از آن
آدمها...
حكايت عجيبي است دنيا، آدمي راهي از زادن تا مرگ به شتاب گذر زمان ميپيمايد و در انتهاي مسير حاصل عمر خود را رها كرده و از دنيا رخت بر ميبندد.
هنوز سومين سالگرد فوت پدربزرگم نيامده است كه در شب تاسوعاي حسيني پدر ِمادرم هم از دنيارفت. [ جمعه 18 آذر1390 ] [ 13:28 ] [ محمدرضا کاکاوند ] [ اشتراکگذاری
]
زماني نه چندان دور همان وقت كه همه سرگرمي ما بچههاي متولد دهه شصت، برنامهي كودک
ساعت 5 شبكه يک بود. كارتونها و فيلمهاي -بالاجبار- محبوب ما از "هاچ زنبور عسل"
و "نيكو" گرفته تا "بل و سباستين" و "بيخانمان" همهشان قصّهي جستجو گمشدهاي بود
كه هرگز پيدا نميشد. و عجب نيست از گردش چرخ، كه روزگار اين نسل همه در جستجو ،
سفر و تلاش براي رسيدن به مأوايي نامعلوم گذشت. زماني براي كسب نمرهاي خوب،
مدرسهاي خوب، زماني براي دست يازيدن به دانشگاه و گذشتن از سدّ پولادين كنكور و
اندكي بعد تلاش براي يافتن كار. خدا به خير كند باقي اين قصّهي پر غصه را. بگذريم. دو ماه است كه دوره ضرورت خدمت مقدس را به اتمام رساندهام و واهمهاي نيست از اين كه بگويم، در اين مدت به هر شكل، به دنبال يافتن كار و شغل مناسب بودهام. به چندين شركت رزومه (خلاصه تجربيات) و درخواست كار را ايميل كردهام، در چند مؤسسه كاريابي ثبتنام كردهام. به چند شركت حضوراً سر زده و فرم پُر نموده و تعدادي مصاحبه انجام دادهام و ماحصل هنوز هيچ است. در واقع براي يافتن كار هيچ راه مستقيمي وجود ندارد. به ويژه براي كساني -همچون نگارنده- كه به تازگي از دانشگاه فارغالتحصيل شدهاند. براي كار كردن اول بايد فرد معرّف مورد نظر را داشته باشيد (پارتي) و سپس بحث به تخصص و چيزهاي ديگر ميرسد. بسياري از دوستان و همخدمتيهايم كه با ايشان ارتباط دارم، پس از گذشت چندين ماه از پايان خدمت، هنوز بيكارند. و آن معدود انگشتشماري هم كه پس از گذشتن از راههاي مذكور موفق به يافتن كار شدهاند با داشتن مدرك مهندسي، شغلي پيماني (قراردادي) با حداقل حقوق يك كارگر (براساس قانون كار) پيدا كردهاند. وقتي كه يك جايي خواندم كه يكي از نمايندگان محترم مجلس شوراي اسلامي فرمودهاند: «من معتقدم بیکاری در کشور وجود ندارد شاید این جوانان هستند که تن به کار کردن نمی دهند»1 ابتدا شايد كمي تعجب كردم، ناراحت شدم، ولي بعد با اندكي تدبير و غور در اين سخنان متوجه شدم كه ايشان پُر بيراه هم نگفتهاند. "كافه اقتصاد" در مطلبي2 با تحليل بازار كار ايران به نكتهي مهمي اشاره كرده است و آن هم اين كه : «تحصیل در طول زمان در ایران ارزش خود را از دست میدهد» و شايد هم از دست داده است. يعني اگر اندك زماني پيش، كسي با اخذ مدرك ليسانس ارجحيتي براي يافتن كار نسبت به يك ديپلمه داشت، اين مزيّت هماكنون از بين رفته است. چنان كه يك برقكار ساده يا يك راننده جرثقيل و يا ليفتراك شانس بيشتري براي يافتن كار در يك كاريابي دارد. از سر ناچاري، برخي از كساني كه ميشناسم به ادامه تحصيل در مقطع كارشناسي ارشد روي آوردهاند. چه نيكو كه دانشگاه آزاد و ايضاً وزارت علوم و دانشگاههاي غيرانتفاعي اين ضرورت را به خوبي درك نموده و اقدام به تأسيس و يا افزايش ظرفيت در رشتههاي فني و پر كاربرد در اين مقطع كردهاند. از طرف ديگر با توجه به افزايش ترافيك متقاضي دريافت فوقليسانس موسسات آموزشي و كلاسهاي كنكور در اين مقطع بسيار پر رونق شده است. با نگاهي به سامانه مركز جذب هيئت علمي وزارت علوم ميبينيم كه براي هيئت علمي شدن با در دست داشتن كارشناسي ارشد بايد رهسپار دورترين نقاط اين مرز پُر گهر شد. از همين روست كه در خبرها ميخوانيم: «بیکاری نیمی از دانشآموختگان دکتری»3 بيكاري بيش از آن كه از لحاظ مالي آدمي را بيازارد از نظر فكري او را ويران ميكند. انسان ماحصل دسترنج خود را بر باد رفته و پوچ ميبيند. سالهاي تحصيل، شبها و روزهاي بيداري، افت و خيز كنكور و امتحانات دانشگاه را كه يادش ميافتد و نتيجهاش را كه ميبيند... به حق جوّ نازيبايي است. به هر حال اين جستجو همچنان ادامه دارد و اميدم آن است به سرانجامي خير بيانجامد. [ دوشنبه 7 آذر1390 ] [ 13:12 ] [ محمدرضا کاکاوند ] [ اشتراکگذاری
]
[ پنجشنبه 12 آبان1390 ] [ 18:45 ] [ محمدرضا کاکاوند ] [ اشتراکگذاری
]
ياد روزهاي اوّل آموزشي ميافتم كه به چه اندازه برايم سخت بود. دوري از شهر و ديار
و خانواده از يك سو ، شنيدن حرف زور و اجبار به كارهاي بيهوده از سوي ديگر تمام
فرصت زيستن من بود. اضطراب و نگراني از اين كه بعدش چه ميشود و كجا خدمت ميكنم
همه فكر و ذكرم بود. حالا تمام شد. اميدوارم همهي حاصلش آن كارت كوچكي نباشد كه
قرار است به ما بدهند.
با خدمت در پليس راهور، با انسانهاي مختلفي از اقشار و طبقات مختلف اجتماع آشنا شدم. تا حدی ايرادات رانندگي و ترافيكي شهر را شناختم. دريافتم كه خدمت در لباس قانون چه قدر دشوار است و چه مشقّاتي دارد. مديريت رؤساي مختلف را ديدم. ياد گرفتم كه چگونه و كجا و براي چه خدمت كنم. حتي گاهي چطور از زير كار در بروم! و خلاصه يك دو جين افسر و درجه دار از يگانهاي مختلف را شناختم و روحيات و طرز فكرهاي جديدي را ديدم. در چهار راه بازار ديدم كه لقمهاي نان مردم را به چه كارهايي كه وا نميدارد. چرخدستياي ديدم كه مردي با آن 2 تُن بار را جابجا ميكند. ابوالفضل پسر معلولي است كه از سحرگاه تا پاسي از شب سيگار ميفروشد. فهميدم تجارت پوست و روده گوسفند و گاو كسب و كار پُر رونقي است. شايد كسي نداند مرغهاي تاريخ گذشته را مرغفروشها چه ميكنند؟ پسرک آدامس فروش مادري دارد كه شبها او را به خانه ميبرد و صبحهاي زود ميآوردش سر پُست! به خاطر چند قُرص كذايي، چاقويي در قلب جواني فرو رفت. پُستهاي طولاني چهار راه نوبلي را هرگز از خاطر نخواهم بُرد. گرچه اكنون اين تقاطع كاملاً مسدود شده است. امّا آن ده ماهي كه هر پنجشنبه و جمعه آن را با چند مخروطي و نرده ميبستم، فراموش نميكنم. يادم هست آن اوايل افسرهاي وظيفهي قديميتر به ما ميگفتند: «نوشتن قبض اخطاريه سالمترين تفريح يک افسر است» و بيگمان اينچنين بود كه چه قبضهايي كه به دست مبارك ما صادر نشد! فقط اميدوارم اين جريمهها در راه تعالي فرهنگ ترافيك بوده باشد و نه چيز ديگر كه همواره در قبال دادن آمار اخطاريه مقاومت كردهام، چنان كه گاه عتابها از مافوق شنيدهام! آنچه كه هميشه مدِّ نظرم بود. حركت در مسير عقلانيت و ادب بخصوص در برخورد با مردم و رانندگان متخلف بود. قبل از خدمت خيلي ميشنيدم كه حتي فرماندهان پليس ميگفتند: ادبيات پليس بايد تغيير كند. من تجربه كردم كه لحن خوب و مناسب اثر بخشي بيشتري دارد تا زبان تهديد و عصبانيت، گرچه جريمه شدن قطعاً فرآيند خوشايندي نيست. به قول قديميها خدمت ماليات عمر است امّا حتّي براي چون منی كه خدمت را در شهر خويش گذراندم خدمت، فاصلهاي عميق ميان درس و من بود. شايد در بد زماني و در بد مكاني خدمت كردم كه فرماندهان با شعار خدمت 24 ساعته زمان را از كف ما ربودند. چيزي كه اين روزها براي سربازهاي تازه از راه رسيده اجرا شدني نيست و مدتهاست براي سربازان ارتش و سپاه بيمعني است.
خدا را بينهايت شاكرم كه اين هفده ماه به سلامتي و خير و خوشي گذشت و اميدوارم همهي سربازان ميهن زودتر خدمت را تمام كنند. [ جمعه 1 مهر1390 ] [ 0:0 ] [ محمدرضا کاکاوند ] [ اشتراکگذاری
]
ميگويند اين روزها دهمين سال تاسيس اولين وبلاگ فارسي است و شايد اين بهانهي خوبي
باشد براي اينكه هر كس به فراخور خود چيزكي بنويسد در اين باره. اتفاقاً
وبسايتي
هم تاسيس شده كه به جمعآوري نوشتهها در اين باره ميپردازد. خواستم چند نكته راجع
به سير رشد وبلاگ نويسي در سالهاي قبل، روند امروز و آينده آن بنويسم كه ديدم حق
مطلب را آقاي شيرازي به
خوبي بيان كردهاند. پس چند نكته را به اختصار متذكر ميشوم.
چند سال پيش مطلبي را براي اين وبلاگ با عنوان «چرا وبلاگ مينويسيم» آماده كرده بودم -كه البته هرگز منتشر نشد-. امروز كه آن نوشته را مرور كردم، ديدم بسياري از دلايلي كه آن موقع براي وبلاگ نويسي برشمرده بودم اين روزها وجود ندارند. مثلاً با افزايش روزافزون و رقابتي شبكههاي اجتماعي اين روزها كمتر كسي است كه از وبلاگنويسي جهت ثبت روزنوشتهها و خاطرات خود بهره ببرد. تا جايي حتي ميبينيم اساتيد دانشگاه و بعضاً فرهيختگاني كه زماني سردمدار جريان وبلاگنويسي بودهاند هم اين روزها وبلاگهاي خود را بسته و «كتاب چهره» براي خود گشودهاند! مُراد نويسنده آن است كه نيازهايي كه حداقل پنج سال پيش -يعني حدود زمان تولد اين وبلاگ- براي وبلاگ نويسي وجود داشت ديگر به آن صورت مطرح نيستند. به علاوه آن كه اخبار حضور وبلاگنويسها در زمره متهمين پروندههاي اجتماعي و سياسي ترس عمومي از اين پديده را دامن زده است. زماني وبلاگها شامل حلقههاي تو در تويي از پيوندهاي وبلاگي بودند كه اگر از يكي از آنها وارد ميشدي و از بقيه پيروي ميكردي، معلوم نبود از كجا سر در خواهي آورد. چه بسيار دوستاني كه با هم شروع به نوشتن كردند و چه بلاگهايي كه تأسيس نشد. گاه مطالبي بود كه بيش از صدها نظر داشت و چندين وبلاگ در موردش مطلب مينوشتند! گرچه اين روزها پُست دادن سخت شده و نه از آن حلقههاي تو در توي وبلاگي خبري هست، نه از آن مطالب آتشين و نه حتي پس از چند وقت كه وبلاگت را باز ميكني انتظار تعدادي كامنت را داريم. اما شايد هنوز وبلاگنويسي ويژگيهاي خاص خود را دارد -كه ادامه ميدهيم-. نكاتي كه ممكن است هرگز شبكههاي اجتماعي نتوانند به آنها دست پيدا كنند. شايد وبلاگ بهانهاي باشد براي نوشتن، كه آدمي رمز ماندگاري را در نوشتن يافته و سالهاي سال است به اين سبب مينويسد و مينويسد. مهم آن است كه به چه سوي به چه روي مينويسيم و مهمتر آنكه قلم جز در راه حق و راستي نگردد. [ جمعه 18 شهریور1390 ] [ 21:40 ] [ محمدرضا کاکاوند ] [ اشتراکگذاری
]
.: Powered By Blogfa :. |
||||||||
| Copyright © 2010 Mohammad Reza Kakavand. All rights reserved. | ||||||||
![]() |