![]() |
|
قدیمیترین تصویر به جای مانده از عمارت کلاه فرنگی (چهلستون) قزوین - منبع |
اما یکی دو سالی است که تغییراتی در شهر ایجاد میشود. دو پل رو گذر روی تقاطع عمران و نادری در مدت زمانی کوتاه، اجرا شده است و چندین پروژه برج سازی در سطح شهر در حال احداث است. تاکسیرانی شهر بسیاری از پیکانهای مدل 75 به قبل را با پژو و سمند جایگزین کرده و اتوبوسرانی اتوبوسهای متالیک عنابی رنگ را برای شهر به ارمغان آورده است. حرکاتی که از سویی نشانگر پویایی و جنب وجوش در مسئولین شهری قزوین است و از سوی دیگر شهروندان را نسبت به اینکه مسئولان بلند پایه چه خوابی برای قزوین دیدهاند مشکوک کرده است. تا آنجا که حتی شایعاتی مبنی بر پایتخت شدن احتمالی قزوین به گوش میرسد!!!
چند سال پیش صدا و سیما برنامهای مستند تهیه کرده بود به نام «مهاجران» که در آن دوربین به فضای زندگی و منزل ایرانیان مهاجر به کشورهای غربی سری زده بود و از دستاوردهای ایرانیان مقیم آن دیار میگفت. از پروفسور سمیعی تا علی دیزایی و چندین و چند نفر دیگر در آن برنامه سخن گفته شد. یکی از این ایرانیان موفق که متأسفانه، نامش به خاطرم نمانده معاون شهردار پاریس بود. خوب یادم هست که او در بخشی از برنامه میگفت: «وقتی میخواهند ببینند یک شهر چقدر مدرن و پیشرفته است، هیچ وقت تعداد برجها و آسمانخراشهای آن را نمیشمارند، به این نگاه میکنند که معضل ترافیک در شهر شما چطور حل میشود، به سیستم تصفیه آب، گسترش شبکه فاضلاب شهر، مقاوم سازی بناهای قدیمی و ... توجه میکنند.»
حالا انگار قزوین دارد همان راهی را میرود که تهران و اصفهان و خیلی جاهای دیگر رفتهاند، یعنی گسترش بیمحابای دامنه توسعه شهری، بدون توجه به احداث زیرساختهای لازم برای این توسعه جغرافیایی. اواخر شهریوماه سال پیش، درست روز بعد از افتتاح پلهای تقاطع عمران و نادری خود من در سبزهمیدان شاهد بودم که چگونه تمامی رؤسای شهری برای حل معضل ترافیک در تکاپو بودند و در نهایت سبزهمیدان را که میدانی کلیدی در شهر بود عقیم نموده و از "میدان بودن" انداختند. گویی که پیش از احداث این پلها هیچکس انتظار این بار ترافیکی را در تقاطع پیغمبریه نداشت.
![]() |
|
برج در دست احداث در پونک - منبع |
برج داشتن، پل داشتن، تقاطع غیر همسطح خوب است. هیچ کس هم منکر این نیست که ترافیک شهر با این چیزها روانتر میشود و شهر در نظر اهل گذر و مسافران جلوه و رنگ و لعاب دیگر میگیرد اما آیا این تغییرات به این سرعت با پیشبینیهای قبلی انجام شده و این که آیا شهر توانایی هضم این شوکهای بزرگ را خواهد داشت؟ سؤالاتی است که باید انتظار کشید و دید.
پا نوشت:
اتوبوسرانی قزوین شاید به تبعیت از شهرهای بزرگ و شاید به هر دلیل، سیستم پرداخت
کرایه خود را تغییر داده است! پیشترها فردی با سمت "کمکی" وظیفه دریافت کرایه از
مسافران قسمت عقب اتوبوس که عموماً خانمها هستند را داشت و کرایه درب جلو را راننده
دریافت مینمود، کرایه هم موقع سوار شدن پرداخت میگردید.
اخیراً با حذف کمکی، راننده وظیفه خطیر دریافت کرایه 1000 ریالی را بر عهده
گرفته است و همانند تهران و دیگر شهرها، کرایه هنگام پیاده شدن دریافت میشود. اما
با یک تفاوت! در تهران و سایر شهرهای اینچنینی خانمها از همان درب عقب پیاده
میشوند و جلوتر آمده و کرایه را به راننده که جلوی در ایستاده تحویل میدهند. اما
در قزوین راننده در ایستگاه درب عقب را بسته نگاه میدارد و خانمها باید از وسط
اتوبوس و مابین آقایان عبور کنند تا کرایه خود را به راننده که گاهاً از روی صندلی
خود جُنب نمیخورد، پرداخت و إذن خروج از اتوبوس را بیابند. حالا شرایطی را فرض
کنید که اتوبوس مملؤ از جمعیت است و خانمها باید از میان آقایان عبور کنند و خدای
ناکرده چند آدم مریض هم در بین جمعیت پیدا شود!
بارها صدای غُرغُر خانمها را هنگام
پیاده شدن شنیدهام که همیشه کسی از خودشان جواب میدهد که دستور این است.من مراتب
را به پیامک اتوبوسرانی اطلاع دادهام و هنوز پاسخی جز اینکه «از پیام شما ممنونیم
و در قرعهکشی شرکت داده خواهید شد» نگرفتهام. باشد که رسیدگی شود.
سنسورها در انواع دستگاههاي اندازهگيری و سيستمهای كنترل آنالوگ و ديجيتال مانند PLC مورد استفاده قرار مي گيرند. عملكرد سنسورها و قابليت اتّصال آنها به دستگاههاي مختلف باعث شده است كه سنسور بخشي از اجزاي جدا نشدني دستگاه كنترل اتوماتيک باشد.
قصدم این بود که مقداری اطلاعات مفید، کاربردی و فنی در این زمینه جمع آوری کنم که هماکنون حاصل آن بهصورت یک کتاب الکترونیکی رایگان در اینجا قرار میگیرد.
همچنین میتوانید کتاب را به صورت آنلاین از اینجا مطالعه کنید.
به شکرانه رسیدن این بهار، گستردن سفرهی سبز خلقت، هرم آفتاب درخشان، هزاران شکر به درگاه بهار آفرین بایست گفت. روزگار را اگرچه دوست نمیشود داشت. ولی میتوان با او ساخت، شاید، اگر قناعت و رضایت در منش آدمی باشد.
نوروز هرسال* به این بهانه در اینجا چیزی نوشتهام، به تاریخ لحظه تحویل سال و به تقریب هر سال گفتهام هر آنچه می باید گفت. پس با هزاران آرزوی خوب، فقط
سـال نـو مـبـارک
* نوروز90، نوروز89، نوروز88، نوروز87، نوروز86 و نوروز85.
شبها زن درشت اندامی میآمد دنبالش و صبحها نمیدانم از کجا سر و کلهاش پیدا
میشد. به نظر بیخانواده نمیآمد. میان آن همه کودک کار، این یکی را از آن جهت
یادم مانده که چون جثهاش بسیار خُرد بود. چند باری با ماشین تصادف کرده بود و یک
بار خودم او را از صحنهی تصادف به بیمارستان فرستادم.
وقتی مرا دید. یادش افتاد. شیشه را دادم پائین. سلام داد. گفتم: منو یادت میآد؟
گفت: پلیسی. گفتم: خسته نشدی؟ سردت نیست؟ گفت: نه و رفت.
|
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بیحاصل |
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت |
|
«حافظ» |
به من چه؟ | آگهی بنیاد کودک | نوبتِ دوّم
سال 1373 ، وقتی کلاس سوم ابتدایی بودم. دوستی صمیمی داشتم به نام «مازیار شریعت پناهی». خوب یادم هست که همان روزهای اول مدرسه وقتی داشت بستنی قیفی میخورد، زنبوری بین دو انگشتش را نیش زد و کلی درد کشید! چون منزل هر دوی ما در یک کوچه بود و با هم همکلاسی بودیم. دوستی ما محکمتر شد و مسیر مدرسه تا خانه پر شد از خاطره؛ مازیار پسر بسیار شوخ و شنگی بود و در همان سن استعداد عجیبی در تعریف کردن لطیفه داشت. طوری که گاه آنقدر مرا میخنداند که اشک در چشمانم حلقه میبست.
دبستان نمونه مردمي رشادت اگر چه یک کانکس آلومینیومی در یک حیاط کوچک بیش نبود، اما فعالیتهای فرهنگی و فوق برنامه خوبی داشت. حداقل در نوع خودش در شهر قزوین بسیار فراتر از سایر مدارس عمل مینمود. از آنجائی که ما اولین گروه دانشآموزان این مدرسه تازه تأسیس بودیم، شاید همه تلاش مسئولین این بود که مدرسهای خوبتر داشته باشند. عکس زیر را همان سال با خانم نیلی (معلم کلاس سوم) گرفتیم. فرزاد فیض اربابی که آن روزها معلم خطاطی آن مدرسه بود عکس را گرفت. در عکس من و مازیار دست در گردن هم مشخص هستیم. از بچههای آن دوران بسیاریشان را باز دیدهام. مثل سردار مظلومی، آرمین بابایی و علیرضا کشاورز -که هنوز با ماست- و از بعضی بیخبرم و شنیدم یکیشان از دنیا رفت.
|
دانش آموزان کلاس سوم دبستان رشادت قزوین - معلم: خانم نیلی - پائیز 1373
ردیف بالا (از راست به چپ): امیر پویا رئوفیان، مازیار شریعت پناهی،
محمدرضا کاکاوند، علی حاجشفیعیها، وحیدرضا کاکاوند، محسن یزدی، آرمین
بابایی، کیایی، مهدی رمضانی، مهدی حسینپور. اسم آنانی بخاطرم نبود را با ؟ نشان دادم اگر کسی دانست، بگوید تا اصلاح کنم. |
به گمانم چون پدر مازیار نظامی بود، آنها سال بعد از شهر ما به مشهد رفتند و به همین روی میان ما فاصله افتاد و دیگر او را ندیدم و سالها گذشت. چند سال پیش وقتی اسمش را در اینترنت جستجو کردم، هیچ نیافتم جز این نوشته از یوسف علیخانی که آن روزها در مدرسه ما معلم تئاتر بود. اما حالا به یُمن وجود شبکه اجتماعی گوگل+ با صرف چند دقیقه وقت «مازیار شریعت پناهی» را پیدا کردهام و حالا حالاها با او کار دارم و بایست فرصتی باشد که بیشتر با او صحبت کنم، گرچه به نظر میرسد کیلومترها از هم دوریم.
میان آگهیهای استخدام، دنبال خودم میگردم، در بین اخبار تحریم! کارخانههایی که یکی پس از دیگری تعطیل شدهاند و بازار کاری که ما را پس میزند. صدایی که به هیچ کجا نمیرسد. وقتی برای 2 نفر ظرفیت پذیرش آزمون استخدامی 200 نفر متقاضی از اقصینقاط مملکت آمده باشند دیگر چه امیدی به قبولی که فقط عرصه فیزیکی برای درک عمق فاجعه است.
کتابهای دوران دانشگاه را که ورق میزنم، نیشخندی تلخ بر گوشه لبم مینشیند. چه فکر میکردیم و چه شد؟ با خودم فکر میکنم شاید بهتر بود مثل خیلیهای دیگر دنبال درس را نمیگرفتم. شاید این اشتباه بود که فکر کردم تحصیلات یعنی کار و شرایط اجتماعی بهتر. چند نفر از دوستان لیسانسه را نام ببرم که یا بیکارند و یا به کارهای بیربط با تحصیلات مثل رانندگی تاکسی روی آوردهاند. عدهای به شهر فرنگِ تهران کوچ کردهاند، تا در شرکتی خصوصی -به اصطلاح- کار کنند. کاری که باید تمام عواید آن را خرج مسکن و خوراک خود در آن شهر کنند.
این حق ما نبود. زندگی را براساس اصل عدالت بنیان ننهادهاند. آینده را گذشتگان رقم زدهاند و ما فقط نظّارهگر بودهایم. همین. ما گمشدگان این دوره تاریخ بودیم که ندانستیم ز چه روی کوشیدیم و به کدام سمت رفتیم؟ اما همچنان رفتیم. خواه به بهشت عدن، یا قعر دوزخ.
|
افق تاريک،
|
|
|
Photo: Gabriele Gaspardis |
فريدون مشيری
|








