|
درباره وبلاگ
منوي اصلي نوشتههاي پيشين
مهر 1387 پيوندها
وب سايت محمدرضاکاکاوند پيوندهاي روزانه
راز آخرين نوشتهها
سال آخر آمار وبلاگ
جستجو
سخن
در لذّتي كه پشيماني در پي دارد خيري نيست. موسيقي
|
سال آخر
سال آخر تحصيل در يك مقطع كه ميرسد. نفس روزهاي مانده كه به شماره ميافتد. شمار درسهاي طي كرده كه به صد و چند تا ميرسد. يعني يك جورهايي به آخر راه نزديك شدهايم. آخر راه يعني داريم به نتيجهي مدت ها تلاش ميرسيم ... امّا آيا ديگر اين مقصد، هماني است كه از روز اول بود؟ همان غايتي كه پيش از ورود به آن، فكرش را ميكرديم؟ حالا خيلي چيزها تغيير كردهاند. آن جوان نوزده ساله كجا و اين پيكر بيست و چند ساله كجا؟ آن روزها و آن آرزوها كو اينك اين كوله بار فرمول و جدول كجا؟ راستش وقتي آدم از بيرون به چيزي نگاه ميكند ، وقتي خودش را از آن جدا ميبيند حسرتش را ميخورد ... اما وقتي به آن ميرسد، ميبيند كه اين همان چيزي نبوده كه ميانديشيده است. اين شايد قانون نانوشتهي زندگي ماست. حال ميدانم كه همه آن چيزهايي كه فكر ميكرديم در دانشگاه نبود... نقصان فكر و انديشه را اينجا جبران نميكنند [اگر حتي بر آن نيفزايند!] همه اينجا خوب نيستند. همه چيز مطلوب نيست. جايي براي علم و تحقيق و انديشه نيست. جايي براي بهتر شدن... اين حرفها را از آن رو نميگويم كه بخواهم نقصها را بزرگ كنم. امّا وقتي ولع خيليها را براي قبول شدن در يك رشتهي [ولو بيمصرف] دانشگاهي ميبينم، اين موضوعات از خاطرم عبور ميكند. وقتي همهي سهم دانشجو از دانشگاه رفتن شد پرداخت مبالغ هنگفت و پاس كردن يك سري دروس بيمصرف؛ وقتي مهم نيست كه هر كسي به چه كاري ميآيد و چه كرده؟ مهم تنها آن است معدلش چند است و از كجا مدرك گرفتهاي ؟ وقتي خواستند دانش را با ازبَركردن حفظ كنند، كجا جايي براي علم ميماند؟ وقتي استادنماهايي را ميبينيم كه خودشان از كمبودهاي عصبي و علم و ادب رنج ميبرند ... وقتي محيط اصلاً زيبا نيست... چه جايي براي انديشه ؟ كجاست خانهي فكر ؟ كو آن دانشگاهي كه آرمانشهري بود در نظرگاهمان كه آخرش يك تحصيل كرده ، يك انسان است كه از آن خارج ميشود... و "باز ميگويند كنكور دگر ... صبر كن تا ديگري پيدا شود!" باز هم روز از نو، روزي از نو. حالا كه اينقدر گرفتن مدرك راحت شده كه با اندك مايهي علمي ... واي چه ميگويم؟ ... با اندك مايهي مالي[!] ، ميتوان دكترايي از دانشگاههاي معتبر خريد! ديگر چه اصراري هست، براي آنكه بتوان مدرك فلان دانشگاه را به رخ ديگران كشيد؟ چرا بايد اين همه رنج برد؟ سواد علمي به چه كار ميآيد؟ وقتي آنها را كاغذ پاره خطاب ميكنند؟ در اين حال هستند افرادي كه با آن كه موي سرشان رنگ استخوانشان درآمده دندان از لحاف پوسيدهي مدرك گرايي بر نميدارند... بايد از ايشان يك سؤال كرد: كدام كار علمي بزرگ از اين همه استاد و دكتر باعث تحسين جامعه جهاني شده است؟ اصلاً جامعه جهاني هيچ! كدام محصول اين علمهاي چند تُني يك پروسه خوب صنعتي در كشور را بخودي خود طراحي كرده است؟ ياد اين بيت مشهور سعدي (عليهالرحمة) افتادم كه فرمود: «نه محقق بود نه داتشمند/ چارپايي بر او كتابي چند» شايد اگر شيخ در زمانهي ما ميزيست مصرع دوم را اين چنين ميسرود «... با او مدركي چند» . سال آخر يعني اين كه ديگر مهم نيست كه كدام استاد خوب نمره ميدهد و كدام آزمايشگاه راحتتر است... جايي كه حس ميكني ديگر بايد بگويي: نه! بايد بپرسي؟ تا بر همه نقص آن استادنماي پرمدعا خوب معلوم شود! تا ديگر آن مدرك بيمايه را به رخ نكشد. ديگر آرمانها مثل قبل نيستند... همه چيز همانجور نيست ... هر شروعي را پاياني است. سال آخر يعني شايد آخرين مهر ماه ... آخرين كتاب...آخر تحصيل... گرچه آدمي از تحصيل هيچگاه باز نميماند و اين شايد بهترين خاصيت اوست. امّا ادامهي تحصيل، هنوز سودايي است كه نگارنده عليرغم سطور فوق همچنان به آن فكر ميكند. اما به آن ديدي كه سالها پيش به آينده مينگريست. سال آخر سالي است كه بايد براي نبرد نامنصفانه كنكور بار ديگر آماده شد.
حكمها و جرمها
چند سالي است دانشگاه آزاد اسلامي واحد ابهر يك تابلوي اعلانات را اختصاص داده به كميته انضباطي؛ كه در آن حكمها و جرائم دانشجويان كه در كميتهي انضباطي واحد مطرح شده شرح داده ميشود و همچنين حكم تبيهي ايشان قيد مي شود. مدّتها بود كه قصد داشتم راجع به اين موضوع به يكي از مسئولين ذيربط تذكر دهم اما با توجه به مهمان بودن در واحد قزوين هر بار اين كاربه تعويق ميافتاد.در تعاليم اسلام داريم كه يكي از اركان پيشكيري از اشاعه فحشي و منكر "كتمان گناه" است . به اين معني افشاي گناه به صورت عمومي خود نوعي گناه و جرم محسوب ميشود. فيالمثل براي اثبات جرائم بزرگ وجود شهادت چهار مرد عادل و يا سه مرد و دو زن عادل نياز است و در صورتي كه اظهارات اين افراد با هم اختلاف داشته باشد نه تنها جرم ثابت نميشود بلكه حتي خو د شاهدان تنبيه مي شوند. از اينجا معلوم است صورت جزا طوري است كه تا حد ممكن گناهي به دروغ آشكار نشود و گناه آشكار شده هم صراحت و شهادت لازم دارد. در تابلوي اعلانات احكامي مثل "كشف در خانهي فساد" حتي براي دانشجويان دختر نوشته شده ليكن حكمي كه كميتهي انضباطي براي چنين افرادي در نظر گرفته يك ترم معلق از تحصيل و درج در پروندهي كتبي است. اين موضوع نه تنها مبحث فوق را رعايت نكرده ، بلكه به نوعي عدم تناسب بين جرم و مجازات را نشان ميدهد كه بيشتر از آنكه خاصيت تنبيهي داشته باشد، تشويقي است! به هر حال امروز اين موضوع را با حوزه معاونت فرهنگي دانشگاه در ميان نهادم و قرار بر اين شد كه اين موضوع را پيگيري و منعكس نمايند.
سير نميشوم ز تو
خوشا آدمي رويان پري پيكر ، كه از حلاوت گفتار و ظرافت افكار و نجابت رفتارشان كس سير نشد. خوشا سيمْبرانِ آزادْ دل، كه ديده از ديدارشان روشن و دل از لب خندهايشان شادان شود. خوشا...
کنکور
همهاش اينطور شروع ميشود كه چند سال آزگار درس ميخواني و هميشه فكر ميكني كه حالا خيلي مانده! چون از روز اول كه دنيا آمدهاي توي گوشت خواندهاند و روي زبانت آوردهاند كه بايد مهندس شوي يا دكتر. گاهي هم يواشكي خلبان. از همان دوران ابتدايي هميشه نامش را شنيدهاي: "كنكور"! و خلاصه اينكه تازه ميرسي سال سوم دبيرستان كه متوجه ميشوي نه! ... خيلي هم نمانده ... واي ... اصلاً وقتي نمانده ... سال ديگر كنكور!!! «و تو را تَرسي كِدر فرا ميگيرد!» ![]() بعد از امتحانات نهايي كه به اخذ مدرك امروزه بهدردنخورِ ديپلم مفتخر گشتي ... و حدود يك چند وقتي كه در هياهوي تبليغات اين موسسه و آن آموزشكده حسابي دور خوردي و گيج و منگ شدي تا هرچه آموخته بودي اعم از "جدول ضرب" و "بابا آب داد" كاملاً يادت رفت. گول يكي از همين بنگاههاي چند مليتي كنكور را ميخوري. الآن كه گهگاهي تبليغات مؤسسات كنكور را ميبينم خندهام ميگيرد. مثلاً اينكه تقريباً همهي نفرات اوّل در همهي آنها شركت داشتهاند. حالا همين شبها اين نفرات اولي كه با موشمردگي در تلويزيون ميگويند «ما فقط كتابهاي درسي را خواندهايم!» سؤئيچ چه خودرويي را از اين مؤسسات تحويل ميگيرند و يا چند سكهي زر و برايشان تبليغ ميكنند، بماند. اواخر يكي از موسسات كنكور جشني تبليغاتي برپا كرده بود و در بروشورهايش نوشته بود كه فلان مجري تلويزيون –كه اتفاقاً كريهالمنظرترينشان هم هست- در جشن بزرگ كنكوريها مجري خواهد بود، كه مثلاً چه بشود نميدانم... از فردا احتمالاً پاي مرغزار و گلزار هم به اين محافل باز ميشود! بگذريم... فرض كنيم كه همان بزرگترين موسسهي وقفعام شده شما را هم خام خود كرد و رفتيد... به اين اميد كه آزمونهاي آزمايشي مثل تمرينهاي كشتيگيران شما را تهمتني سازد براي غلبه ديو كنكور؛ اما اينك به توصيهي همان موسسه «بايد در كلاسهاي 80، 90، 120 جلسهاي شركت كنيد (و براي هركدام كلّي پول بدهيد) وگرنه اصلاً فايدهاي ندارد آزمون دادن بيخود...». ناگفته نماند كه خود سازمان سنجش مقصر اصلي تشكيل اين بازار سياه است. وقتي كه سؤالهاي كنكور به لحاظ سخت دشواري و نوع هيچ سنخيتي با محتواي كتاب درسي ندارد هر داوطلبي ناگزير دنبال جايي ميگردد كه تعدادي از اين سؤالها را برايش حل كنند و كجا بهتر از اين موسسات فوق تخصصي كنكور؟ مهرماه كه ميشود صبحها ميروي پيشدانشگاهي كه درس بياموزي و عصرها ميروي كلاس كنكور كه هرچه خواندهاي فراموش كني و تست فرا بگيري. آخرش هم هيچكدام را ياد نميگيري و حالا كي بايد اين درسها مرور و دوره شوند، شما پيدا كنيد پرتغال فروش را! به اين ترتيب روزها و شبها سپري ميشوند و پائيز برگريز و زمستان سپيد از راه رسيده و ميروند و دوران طلايي نوروز را كه همه به شادي و ديدوبازديد و سير سياحت مشغولند را در كنج اتاق تست ميزني ... بايد پرسيد واقعاً هيچكس هيچوقت فكر نكرده كه افرادي كه براي كنكور درس ميخوانند در چه سنيني هستند؟ چه كسي در كجاي عالم ميتواند قبول كند كه در انتوان جواني كه از بهترين و تكرار نشدنيترين دوران زندگي هركس است بايد او را اينچنين آزار داد و چون مرتاضان به مجاهدت و رياضت كشيد؟ شايد بگوئيد اين زحمتي است كه بچهها براي آيندهي خود ميكشند اما آيندهاي كه سراسرش افسوس گذشتهها باشد چه زيبايي دارد. آخر بحث يكسال دوسال كه نيست ... تا آخرش را بخوانيد ... بعد از عيد تا ميآيي بخودت بجنبي امتحانات پيشدانشگاهي است و بعد از آن دوران عجيب و غريبي كه ميگويند "جمعبندي"! يعني آنكه تستهاي سالهاي قبل را بزن تا بداني چه خبر است. البته دوران خوبي است چون تازه آدم ميفهمد كه هيچي نميفهمد... يعني يكجورهايي گندش درميآيد كه همهي كلاسها و آزمونها كشك بود! خوبيش هم ايناست كه توقع بيجا از خودت نداري و حسابت با خودت صاف ميشود در همين اوضاع شيرتوشير از خيابان كه رد ميشوي ميبيني همان موسسهي كنكور شروع كرده به تبليغ جديد: «سوميها به اينجا بياييد!» اينجاست كه احساس دستمالكاغذي مصرف شده را خوب ميفهمي؟ و ميرسي به كنكور ... شب كنكور را نميدانم هركس چكار ميكند؟ بعضيها ميخوابند... بعضيها بيدارند... بعضيها هم بيمارستانها را متر ميكنند ... و خلاصه همه مشغولند. تا تيغ آفتاب بزند و روز واقعه در پيش چشم آيد. صبح خوشخوشان با لبخند لرزان پدر و مادر راهي جلسه ميشوي. همه چيز بوي تصنّع عجيبي دارد. صندلي را كه پيدا كردي روي آن نشستي چندين آيه كه زمزمه كردي. نگاهي به چهرهي چون گچ سفيد شدهي اطرافيان ضرباني به قلب يخزدهات ميدهد. بلندگو مدام ضِر ميزند و ... چهار ساعتِ بيخاطره. واقعاً بيخاطره چون هيچچيزي از آن بياد ندارم. فقط يادم هست كه برگهها را برداشتم و سياهكردم خانههاي بيمعني را و آخر آن برگهها را پس دادم. انگار آن چهار ساعت را نزيستهام. نه، اصلاً آن يكسال نبايد جزو دوران زندگي محسوب كرد. تمام نشده ... دوباره شروع ميشود... انتخاب رشته... با اين رتبهي ناپلئوني كه مالكش شدهاي خدا ميداند چه بايد بكني. به هرجا كه ميتواني دست مياندازي تا يكياش بگيرد و بتواني بروي دانشگاه دولتي! تازه اگر شانس بياوري و گذرت چون ما به دانشگاه آزاد نيفتد. اگر هم رشتهي خوبي قبول نشوي بايد يكبار ديگر اين زحمتي را گفتيم بر خود بچشاني... و دانشگاه از هر نوعاش، هرچه بود، از بيرون زيبا بود، رؤيا بود، خواب بود ولي از داخل اينها نبود ننگ بود، نكبت بود، گرفتاري، دردسر، دنبال درس و واحد و استاد سخت دندانگرد! دويدن همهي آنچه بود كه ما ديديم... شايد هم چشم ما فقط بديها را ديد، زشتيها را؛ به انصاف اگر چند استادي هم كه داشتيم و خوب بودند كمي تسليمان ميدادند، تعدادشان به انگشتان يك دست هم نرسيد. سه سال ميگذرد ميرسي اينجايي كه منم. و دوباره كنكور. اصلاً بايد اينگونه سرود: «زندگي رفتن از يك كنكور به كنكور دگر ميباشد. زندگي زدن تست همهي ثانيههاست! ...» و روز از نو و روزي از نو. اين بار با شكلي دگر و درسهايي ديگر. پينوشتها: - گاه افرادي را ميبينم كه جور ديگري زندگي ميكنند اصلاً هم نميدانند كه كنكور چيست. يا اگر هم ميدانند ميگويند «مال بچه درسخوانهاست». فكر ميكنم جور ديگري هم ميتوان زيست. اگر چه شايد ظاهرش زيبا نباشد ولي به هر حال آن را هم نوعي حيات محسوب ميكنند. - ميگويند آدم تا چيزي را بدست نياورده براي آن حريص است اما چون به آن رسيد، ميفهمد آنچه نبوده كه ميانديشيده است شايد بخشي از آنچه در مورد دانشگاه گفتم ناشي از اين حقيقت باشد. - كسي پاسخگوي اين حقيقت نيست كه چرا نسل من بايد تاوان انبوهي جمعيت را بدهد؟ يعني چرا بدون برنامهريزي بايد انفجار جمعيت رخ دهد. وقتي كه امكانات لازم اعم از مسكن و كار و دانشگاه براي نوزادان دههي 60 ديده نشده بود چشم به زندگي باز كردند.
کارآموزی
از جمله واحدهايي كه هر دانشجوي رشتهي فني در طي دورهي تحصيلي خود بايد بگذراند، كارآموزي است. كارآموزي در دورهي كارشناسي 240 ساعت، معادل 30 روز كار روزانه است. كه كارآموز آنرا در يكي از واحدهاي صنعتي تجربه ميكند.براي من كه پدرم سالهاست در نيروگاه شهيدرجايي قزوين مشغول به كار است، طبعاً اولين انتخاب گذراندن اين دوره در نيروگاه بود. نيروگاه حرارتي مجموعهاي است پيچيده، كه با فرآيندهاي ساده اما مهم فيزيكي، مانند تبخير و ميعان عمل توليد برق را انجام ميدهد. به زبان ساده ميتوان اين فرآيند اينطور توضيح داد كه آب در سلسله مراحل پيچيدهاي در بويلر (Boiler) به بخار بسيار داغ (Superheat Steam) تبديل شده و با فشار و دماي بالا در سه مرحله وارد توربين (Turbine) شده و آنرا ميچرخاند. ماحصل چرخش توربين گردش ژنراتور (Generator) و در نتيجه توليد انرژي حياتي برق خواهد بود. اين چرخهي بسته همواره براي آب تكرار خواهد شد؛ يعني پس از بار سوم ورود بخار به توربين، به كمك آب وارد شده از سيستم برجهاي خنك كننده (Cooling Tower) در متراكم كننده (Condenser) بخار را به آب تبديل كرده و مجدداً در بويلر بكار ميگيرند. توليد برق يقيناً فرآيندي پر هزينه و پر زحمت است. برقي كه اين روزها مدام صحبت از كمبود آن ميشود و خانهي ما روزانه چند ساعت از داشتنش محروم است. ماحصل تلاش شبانه روزي افرادي همچون پدرم است كه من از نزديك شاهد آن بودهام. و كار آموزي تنها، فرصتي است تا با عملكرد نيروگاه بيشتر آشنا شده و از عملكرد قسمتهاي مختلف آن گزارشي جامع تهيه كنم. همينجا فرصت را غنيمت شمرده و روز پدر را به پدرم و تمامي پدرها تبريك ميگويم. به ياد خسرو شكيبايي 28/4/1387 ![]() باورم نيست هنوز خسرو سينماي ايران ... آن چهارشنبههاي امتحان ... "خانهي سبز"ي كه هرجور بود بايست ميديدم و او كه مرد سبز آن خانهي سبز بود ... او كه سبز بود و سبز ماند... بارم نيست هنوز مراد بيگ جاودانه كه بياد دليرهاي پدر بزرگها ميانداختمان... "سوگنامهاي براي تو" نخوانم نوشت ... مگر آدمهاي سبز ميميرند؟ نه ! باورم نيست هنوز
روزگاري نه چنان زيبا
اين روزها تعريفي ندارند . خاطرهاي، بهانهاي، مجال آسايش و خرسندي، انگار ما را نيست. كدامين نفرين آسماني، زمين را به قحط شادي، كشانده است؟ به كيفر كدامين گناه ما را سزا ميكنند كنون؟ ناگه كدام ستاره فرو مرده است چنين؟ اين تيرهگوني را تا كجا بايست تحمّل كرد؟ اين سياهي كدام شب است كه تاراجِ خورشيد كرده است؟ كدام بومِ شوم بر بام ما، نفاق و فراق را به بيضه نشسته است؟ كينهها آنقدر عميقاند و سينهها آنقدر چركين؛ كه سخني نميتوان گفت چه رسد به سرودن غزلي؟ اين روزها به فكر پايان مياندازدم. پاياني نه چنان زيبا كه انگاري در انتظار ماست... پاياني كه از آن هراسمان بوده ... پاياني كه نبايست ميآمد... و تنها كور سوي اميد مان اين است كه ايكاش اين شب، چون شيشهاي بشكند . كاش اين بوم شوم از بام ما برخيزد ... كاش خوشي در پيش باشد ... كاش ... و اي كاش ... . رمان اينترنتي و دنبالهدار «شهر مسموم» نوشتهي «حسام . م» را در وبلاگ "منطقهي مرده" بخوانيد.
استبداد علم
استادي قديمي است در اين دانشگاه و حتي در دانشكدهي فني دانشگاه تهران هم سالهاست كه تدريس ميكند. به همان اندازه قدمتش معتبر و معتقد. جاي مُهر روي پيشانياش اين را ميگويد. يكي از مترجمين قديمي كتاب "ماشينهاي الكتريكي" نوشتهي "پيسيسن" خود او است. درس ماشينهاي الكتريكي2 را با او گرفتهام. سر كلاس از لو رفتن سوالهاي ترم قبلش شاكي بود، سوالها عيناً همان سوالهاي سال قبل بودهاند. سوالهايي سهل كه عدّهي كثيري دانشجو را به دست پا انداخته بود. چرا كه بالاترين نمرهاش 15 بوده است. عيبش آن بوده كه يكي از دانشجوها برگهي امتحان ترم را قبلش پيش از امتحان به او نشان داده بود. از اسلايد براي درس دادن بهره ميگيرد. گاه وسط كلاس از معنويت و علل وجود عالم هستي سخن ميراند. و خلاصه تركيبي است از علم ، فقه ، مهندسي برق و كامپيوتر! يك هفته وسط تابستاني كلاس را تعطيل كرد كه به زيارت عتبات عاليات مشرف شود. امّا نكتهي جالب آن بود كه يكبار سر كلاس ميگفت: «من اصلاً دموكراسي را قبول ندارم؛ وقتي خِرَد نيست ميگويند رأي بگيريم... من طرفدار استبدادم، منتهي استبداد علم!» احتمالاً او و همفكرانش فراموش كردهاند كه همين علم مصلحت انديش، چه به روز بشريت آورده؟ همين سنجش همه ابعاد بشري با عدد و رقم. ابناي بشر از دست علماي بيخرد و جاهل در طي سالها چه كشيدهاند؟ علم اگر با هنر، با اخلاق و با خرد و شعور همراه نباشد آفت جان بشر خواهد شد. گذشته از اين هميشه همين عالمانِ استادْ نام با همين استبداد علمي در كلاسهاي درس و هنگام تصحيح برگه چه ناعدالتيها كه ورزيدهاند. استبداد هميشه استبداد است چه با علم و چه بي علم.
پينوشت1: اين مطلب را تابستان پيش نوشتم اما انتشارش تا به امروز (حدود 10 ماه) به طول انجاميد! يادم هست جناب استاد نمرات را بين 10 و 9 اعلام نمودند. امّا غرضم بيشتر طرز تفكر نه چندان جالبش بود.
|
|||||||||||||||||||||||||||||||
Template by : MOHAMMAD REZA KAKAVAND
Powered by : BLOGFA