تبليغاتX
محمدرضا کاکاوند
 












  RSS  
Cellphone Interface | نسخه‌ي تلفن همراه



من همان نايم كه گر خوش بشنوي...
شـــــرح دردم با تــو گــــویــــد مــــثــنوی مـن همــان نایم که گر خوش بشـــــنوی
گـفــتنی، بشنو کــه در گــفــت آمــــــدم با لـب دمــســاز خــود جــفــت آمـــــــدم
با دل خــونــیــن لــب خــنــدان بــیـــــــار مـن همان جامم که گفت آن غمگســــار
گــرچــه صــد زخم است این دلتـــــنگ را مـن خـمـش کــــردم خـروش چـنــــــگ را
او نمـی‌دانـسـت و خــود را می‌ســـــتـود مـن هــمــان عشقم که در فرهاد بـــــود
عــشــق شــیــریــن مــی‌کـنــــد اندوه را مـن همــی کــندم نه تیــشــــــه، کـوه را
ســوخــتــم مــجـــنــون خــــام اندیش را در رخ لــیــــــلــی نــمــودم خـــــویــش را
او گــــمان می‌کرد اشک چشم اوســـت می‌گـرســــتم او در دلش با درد دوسـت
جان مسـت عشق بر من عاشق است گرجهان ازعشق،سرگشته‌است‌ومست
گـــر دلــــی داری بــــــیــــا ایــــنــجا ببـاز نــاز ایـــــنــــجا می‌نــــــهد روی نـیـــــــاز
امیر هوشنگ ابتهاج
ه.الف سايه
مثنوي فوق يكي از آثار زيباي هوشنگ ابتهاج است. اين شعر در برنامه گل‌هاي تازه شماره 107 توسط استاد شجريان در سه‌گاه اجرا شده است. ابتهاج را بيشتر با غزل‌هاي بسيار زيبايش كه به خاطر مضامين اجتماعي‌اش يادآور شيوه‌ي لطيف حافظ است، مي‌شناسيم.
::+نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 20:59 توسط محمدرضا کاکاوند |

 


شهر نا آرام
تقريباً از بهمن ماه سال پيش بود كه خبر كشف جسد چند زن در مناطق مختلف قزوين در خبرگزاري‌ها و روزنامه‌هاي محلي پيچيد‌ كه پس از چندي پليس زنجيره‌اي بودن اين قتل‌ها را رد كرده و از پيگيري پليس براي دستگيري زود هنگام مجرمين خبر داد. چند هفته بعد طبق آنچه از همين مجاري خبري اعلام شد تا فروردين ماه تعداد مقتولين به سه زن (66، 54 و 76 ساله) رسيده بود. در عين حال پليس هنوز دليلي براي وقوع اين قتل‌ها عنوان نمي‌كرد. تا اين كه با پيدا شدن جسد چهارم كه زني 51 ساله بود وقوع قتل‌هاي زنجيره‌اي مورد تاييد قرار گرفت. طبق اعلام پليس 3 تن از مقتولین به دلیل خفگی و نفر چهارم نیز با قصد خفه کردن اما در نهایت با ضربه به قتل رسیده‌ بودند، از هر چهار مقتول مقداری طلا به سرقت رفته بود.
با اين حال و در طي اين مدت نسبتاً طولاني كه نيروهاي امنيتي هنوز در تلاشند. بازار شايعه و گمانه داغ بوده و اخبار و حكايات زيادي در اين‌باره در شهر بر سر زبان‌ها مي‌پيچد. كه همگي بر شدت خوف ترس مردم مي‌افزايد. حتي اطمينان‌هايي كه رسانه‌هاي استان بوسيله فرماندهان نيروي انتظامي به مردم مي‌دهند هم نه تنها از شدت نگراني‌ها نكاسته كه به نظر مي‌رسد بر آن افزوده است. البته اين نگراني آن‌قدري كه مردم جانب احتياط را از دست ندهند شايد بد نباشد. ليكن با اين همه وجود اين اضطراب كه در شهر خطري در كمين زنان نشسته است كه بعد از حدود چهار ماه هنوز تداوم دارد براي مردم قابل قبول نيست.
اين‌كه چه دليلي مي‌تواند باعث وقوع اين‌چنين رفتارهاي وحشيانه، غير انساني و بي‌سابقه شده باشد نيز از سؤال‌هايي است كه بايد براي پاسخ به آن منتظر نشست. القصه، شهري كه اين روزها براي بازديد رئيس دولت آذين بسته شده، آن‌قدرها هم امن و آرام نيست.

منبع خبر ( + ،+ ،+ ،+ ،+ ،+ و+ )
پس از تحرير : كشف جسد يك زن ديگر در قزوين
و سرانجام در 26 ارديبهشت ماه، خبر دستگيري قاتل منتشر شد. (+)
::+نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 13:16 توسط محمدرضا کاکاوند |

 


و پيامي در راه
روزي
خواهم آمد، و پيامي خواهم آورد.
در رگ‌ها، نور خواهم ريخت.

و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پُر خواب! سيب آوردم، سيب سرخ خورشيد.


خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد.
زن زيباي جذامي را، گوشواري ديگر خواهم بخشيد.
کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!
دوره گردي خواهم شد، کوچه‌ها را خواهم گشت، جار خواهم زد: آي شبنم، شبنم، شبنم.
رهگذاري خواهد گفت: راستي را، شب تاريکي است، کهکشاني خواهم دادش.
روي پل دخترکي بي‌پاست، دُب‌ّاکبر را بر گردن او خواهم آويخت.
هر چه دشنام، از لب‌ها خواهم برچيد.
هر چه ديوار، از جا خواهم برکند.
رهزنان را خواهم گفت: کارواني آمد بارش لبخند!
ابر را، پاره خواهم كرد

من گره خواهم زد، چشمان را با خورشيد، دل‌ها را با عشق، سايه‌ها را با آب، شاخه‌ها را با باد.

و بهم خواهم پيوست، خواب کودک را با زمزمه‌ي زنجره‌ها.
بادبادک‌ها، به هوا خواهم برد.
گلدان‌ها، آب خواهم داد.


خواهم آمد، پيش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم ريخت.
مادياني تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد.
خر فرتوتي در راه، من مگس‌هايش را خواهم زد.


خواهم آمد سر هر ديواري، ميخکي خواهم کاشت.
پاي هر پنجره‌اي، شعري خواهم خواند.
هر کلاغي را، کاجي خواهم داد.
مار را خواهم گفت: چه شکوهي دارد غوک!
آشتي خواهم داد.
آشنا خواهم کرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.

 

سهراب سپهري
از كتاب حجم سبز
مجموعه‌ي هشت كتاب


اول ارديبهشت سالروز درگذشت سهراب سپهري گرامي باد.
::+نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 20:8 توسط محمدرضا کاکاوند |

 


به بهانه‌ي بهار
روزهاي آخر اسفند كه مي‌شد، خانه كه رنگ بويي تازه از خانه تكاني مي‌گرفت، پاي آجيل و شيريني تازه كه باز مي‌شد، تُنگ خالي كه از آب و ماهي قرمز پُر مي‌شد... يعني عيد داشت مي‌آمد و چه ذوق و شوقي با خود مي‌آورد... ميهماني، خنده، عيدي... و اين‌ها همه يعني يك كوله بار از خاطرات خوبي كه اين روزها به ياد آدم مي‌آورد. اما آن روزها كجا و اين روزها كجا... روزهاي غمگين جدايي و بي‌نشاط بهاري كه در راه است. ديشب، جواني در كوچه‌ي ما افتاده بود وقتي ماموران امدادي و انتظامي رسيدند معلوم گشت كه درگذشته است... شايد بر اثر تزريق مخدر... صبح پدر كه از كار باز مي‌گشت خبر از فوت ناگهاني همكارش داشت... و امشب شب‌جمعه آخر سال است... سالي كه سراسر سياهي بود، سالي كه از يادش نخواهم برد سالي كه ما باز يكي از عزيزان خود را از دست داده‌ايم... سالي كه... درخت‌هاي بادام شكوفه كرده دو طرف جاده‌اي كه به بهشت فاطمه(س) ختم مي‌شد خبر بهار مي‌داد و من به انتهاي جاده مي‌انديشيدم. جايي كه انگار آخر دنياست. جايي كه روزگاري نه چندان دور بايد در آن‌جا سُكني گزيد حالا چند دهه كمتر يا بيشتر... چه فرق مي‌كند؟ به اشارت آن حديث منقول از پيامبر(ص) بهاري ديگر پس از مرگ انتظارمان را مي‌كشد پس آيا باز سبز و شكوفا خواهيم شد؟

امسال خانواده‌هاي زيادي چون خانه‌‌ي ما نوعيد دارند. يعني گرچه قدوم بهار فرخنده‌است ليكن به داغ تازه گذشته عيد بدين‌جا نمي‌آيد. آخر ديگر آن كس كه بالاي سفره مي‌نشست و از لابلاي قرآن عيدي‌هاي ما را مي‌داد نيست. آخر امسال فقط يك سال پيرتر نشده‌ايم.

نه لب گشايدم از گُل، نه دل کشد به نبيد چه بي نشـاط بـهـاري که بي رخ تو رسيد
نشان داغ دل ماسـت لاله اي که شـکفت به سـوگواري زلف تو اين بنفــشـه دمـيـــد
بيا که خاک رهت لاله زار خواهد شـــــــــد ز بس که خون دل از چشم انتظار چکيـــد
به ياد زلف نگونــسـار شــاهـــدان چــــمـن ببيــــن در آيــــنـــهء جويبـــــار گــــــريه بيد
به دور ماکه همه خون دل به ساغرهاست ز چشم‌ساقي‌غمگين‌که‌بوسه‌خواهد چيد؟
چه جــــاي من؟ که در اين روزگار بي فرياد ز دســــت جـــور تو ناهيــــــد بر فلک ناليد
گذشت عمر وبه دل عشوه مـي‌خريم هنوز كه هست در پي شام سياه صبح ســپيد
كه راست سايه در اين فتـنه‌ها اميد امــان شد آن زمان كه دلي بود در امان امــــــيد
صفاي آينه ي خواجه بين کـزين دم ســـرد نشد مکدر و بر آه عاشـــقان بخـشـــيــــد
  «بهار سوگوار»
امير هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سايه)
مجموعه غزل

سالي كه گذشت هيچ سال خوبي نبود. سراسرش همه خاطرات سياه و كبود بود... اما اميد به سال‌هاي بهتر و روزهاي خوب‌تر ما را به اين آرزوي تقريباً محال مي‌رساند كه صد سال به از اين سال‌ها. سال جديد را با روي خوب شروع كنيد. بدون آن كينه‌هاي چركين زخم‌هاي كهنه اگر توانستيد، چرا كه اين هم دارد از همان دسته آرزوهاي محال مي‌شود. شايسته نيست حالا كه پاي سخن بدينجا رسيد اين شعر مولانا از را نياورم.

بیـا تـا قــــدر یکــــــــدیگــــر بدانیم که تا ناگه ز یکــــدیگر نمانـــــــــیم
چو مؤمن آینه مــؤمن یقـین شـــد چرا با آیــنه ما روگرانیــــــــــــــــــم
کریمان جان فدای دوســـت کردند ســگی بگذار ما هم مردمـانیـــــم
فســــــــون قل اعوذ و قل هو الله چرا در عشـــــق همدیگر نخوانـیـم
غرض ها تیــــــره دارد دوستی را غرض ها را چرا از دل نرانـــــــــیـم
گهی‌خوشدل شوی‌از‌من که میرم چرا مرده پرست و خصــــم جانیـم
چو بعد از مرگ خواهي آشتی‌کرد همه عمر از غمـــــت در امتحانیـم
کنون پندار مُردم آشــــــــــتـی کن که در تسلیم ما چون مردگانیــــم
چو بر گـورم بخواهی بوســه دادن رخم را بوسـه ده کاکنون همانــیم
خمـــــش کن مرده وار ای‌دل ازیرا به هســـتی متهم ما زین زبانیـــم
  «مولانا»
كليات شمس تبريزي
غزل 1535

سر سفره‌ي تحويل سال كه نشستيد به ياد آن‌هايي باشيد كه سال پيش چون شما سر سفره ثانيه‌ها را مي‌شمردند و اكنون... به ياد آن كساني كه از خانه و كاشانه دورند. به ياد مرداني كه شب عيد شرم دارند از ديدن روي اهل خويش، به ياد آن‌هايي كه در بيمارستان‌ها بستري‌اند و به ياد آن‌ها كه تنهايند و براي همه دعا كنيد كه حوّل حالنا الي احسن الحال بشود.

به بهانه‌ي بهار مي‌توان خيلي كارها را شروع كرد و خيلي چيزها را ترك كرد. به بهانه‌ي بهار مي‌توان تازه شد. مي‌توان شكر گذارد. مي‌توان يك دنيا شادي بخشيد. اين وبلاگ هم به بهانه‌ي بهار همه ساله چيزي نو درونش مي‌داشت آن‌هم با تاريخ و ساعت سال تحويل... با آن كه حوصله نداشتم اما دلم نيامد امسال چيزي ننويسم و ماحصل شد آنچه خوانديد. از خدا سالي خوب و پر از سلامتي، بركت و خبرهاي خوش آرزو مي‌كنم.
::+نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 20:45 توسط محمدرضا کاکاوند |

 


باغ
بهار مي‌رســــــــــــد اما ز گل نشــانـش نيست   نســـــــــــيم رقص گل آويز گل فشانش نيست
دلـــــــــــم به گــــريه خونـــين ابر مي‌ســـــــوزد   که باغ خنده به گلـبرگ ارغوانـش نيـــــــــــست
چنين بهـشت کلاغـان و بلـبـلان خامـــــــــــوش   بهار نيسـت به باغي که باغــــــــــبانش نيست
چه دل‌گرفته هوايـــــــــــي چه پا فشرده شبي   که يک ســـــــــــتاره لرزان در آسمـانش نيست
کـــــــــــبوتري که در اين آســمــان گشــايد بال   دگر اميد رسيدن به آشــــيانش نيــســـــــــــت
ستــــاره نيز به تنــــهاييــش گـــمـــــــــــان نبرد   کسي‌که‌همنفسش‌هست و‌ همزبانش نـيست
جـهان به جان من آن‌گونه ســـرد مهـــــري کرد   که در بهــــار و خـــزان کار با جـــهـانـش نيست
ز يک تـــــرانــــــــه به خود رنگ جـــــــاودان نزند   دلي که چون دل من رنج جـــاودانـــــش نيست
     
   

«فريدون مشيري»
مجموعه ابر و كوچه

::+نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت 21:43 توسط محمدرضا کاکاوند |

 


او برفت...
به بهانه‌ي چهلمين روز سفر كردن آن يار...

شربتی از لب لعــلش نچشـيديم و برفت   روی  مـه‌ پيــکر  او ســـير نديـديم و برفت
گويی از صحـبت ما نيک به تنگ آمده بود   بار بر بست و به گردش نرسيديم و برفت
بس که ما فاتحـه و حــرز يمانی خوانديم   وز پی‌اش  سوره  اخلاص دميديم و برفت
عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد   ديدی آخر که‌چنين عشوه خريديم و برفت
شد چمان در چمن حسن و لطافت ليکن   در گلستان وصـالــــش نچـمــيديم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کرديم
کای دريغــا به وداعــش نرسيديم و برفت

ديوان حافظ
   غزل 85   


از تمام عزيزان و دوستاني كه با شركت در مراسم‌هاي تشييع، ترحيم و چهلم ما را مورد لطف قرار داده‌اند تشكّر مي‌كنم. اميد آن كه بتوانيم شريك شادي‌هايشان باشيم. همچنين از دوستاني كه با پيام‌هاي خصوصي خود حرف‌هاي دلشان را براي دلداري‌ام گفتند تشكر ويژه‌اي دارم بخصوص ماماتي گرامي كه او نيز، در سوگ پدر نشسته است. خداوند همه رفتگان را قرين رحمت لايتنهاهي خويش قرار دهد.
::+نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 14:0 توسط محمدرضا کاکاوند |

 


برای پدربزرگ
گفتم بمان و نماند. گفتم بگذار تا دوباره نفسي تازه كنيم، بگذار تا دوباره يك دل سير بخنديم. اما انگار چشمان پرفروغش تاب ديدن زمستاني ديگر را نداشت كه در آخرين روز پاييز رفت. تازه داشتيم دوباره آغاز مي‌كرديم. آخر قرار نبود كه يكي از ما برود و ديگري را تنها بگذارد. رفيق نيمه راه نبودن را كه خودش ياد من داد. اصلاً خودش بود كه طريق راه رفتن به من آموخت. حالا من مانده‌ام و او رفته. او كه هميشه دست مرا مي‌گرفت و با خود مي‌برد اين بار بي من رفت... آن روزها 
كه خورشيد،
در خانه‌مان مي‌تابيد...

حالا حالاها باهم كار داشتيم. حرف‌ها... نگاه‌ها... . راستي يادت هست رفيق؟ كه سخن‌ها مرا آموختي آن روزها كه از خانه تا مدرسه راهي بود پر از شوق. دست در دستان گرم تو ، هيچ‌گاه برف سُر نبود لكه‌اي بود سفيد و بيگناه كه روي دستم آب مي‌شد. پا به پاي تو مرا ترسي از هيچ كس نبود؛ حتي از آن ناظم بدخُلق مدرسه. لقمه‌ها كه در دهان من مي‌نهادي، نكته‌ها كه در نهاد من مي‌گذاشتي. شب‌ها دست‌هامان كه به هم پنجه در مي‌افكند تا دست در دست هم بخواب رويم، فكر مي‌كردم براي تو اين قوت قلب است... اما آه... اكنون مي‌دانم كه منِ غافل، خود چقدر محتاج اين محبت‌ها بوده‌ام. در من چه ديده بودي كه چنين دوستم داشتي و كنون مي‌داني با من چه كردي؟

آخر چه زود؟ چه بي‌خبر؟ بي خداحافظي؟ آن صبح‌هاي زود كه از خانه مي‌رفتم در را كه آرام مي‌بستم و پاورچين دور مي‌شدم كه مبادا بيدار شوي. مي‌ديدم نشسته‌اي به بدرقه‌ام. اصلاً همين چند روز پيش نبود مگر، كه لقمه‌هاي صبحانه‌ات را خودت به حيات آوردي در دهانمان گذاشتي... با من بگو ... تو به پاداش كدام كردار نيكت مي‌بايد اين‌گونه آسان و عزيز مي‌رفتي؟ با من بگو... هيچ ديدي لحظه‌ي رفتنت كه به چشم برهم نهادني كوتاه بود چه بر ما گذشت؟ ديدي كه چگونه بي‌تو خانه آوار غريبي بود كه بر سر ثانيه‌ها فرو مي‌ريخت؟ ديدي حال و روز ما چه بود در آن صبح خاكستري كه قلب زمين و آسمان فسرده بود؟ "بابا" ! ديدي وقتي كه تو رفتي پدر چگونه بود و ما كه داغ را بر سينه‌هامان زده بودند چه حال بوديم؟ همان طور كه عزيز بودي، عزيز رفتي. هنوز خنده‌هاي زيبايت جلوي چشمم است. هنوز آن دعاها و حرف‌ها و پرسش‌ها... .

از كجا واژه بياورم؟ اصلاً چرا بايد بنويسم آن حسي را كه نسبت به تو داشته و دارم؟ "بابا"، خسته‌ام اين روزها... نمي‌دانم غم رفتن تو را به دوش بايد كشيد يا رنج ماندن خويش را. از اين كه هركه حال و روز مرا مي‌بيند و مي‌پرسد، مي‌گويم «پدربزرگم...»، و او مي‌شنود "پدربزرگ" و چه مي‌داند كسي كه لااقل براي من، تو پدر بودي همانگونه كه مي‌خواندمت "بابا" و نه "بابابزرگ". اين روزها از درس و دانشگاه و حتي وبلاگ و اينترنت و هرچه مرا از تو باز مي‌داشت متنفرم. نمي‌دانم چرا شاعر اين نكته بحق گفته كه «ناگهان چقدر زود دير مي‌شود». هنوز وقتش نبود. ما كه سال‌هاست «بيا تا قدر يكديگر بدانيم» خوانده بوديم... ديدي كه چطور ناگه ز يكديگر مانديم؟ هميشه افسوس هست... هميشه انگار بايد گفت: يادش بخير... نشانه‌هاي رفتنت از مهر و ماه و اين سال شوم به من مي‌رسيد. هيچ‌كدام‌شان را به دل راه ندادم امّا انگار حقيقت چيز ديگري بود. هر نكته كه مي‌گفتي در پسش اين جمله مي‌آوردي «روزي يادت مي‌افتد و مي‌گويي بابا خوب بود، نكته‌ها مي‌دانست...» بابا! ، حالا همان روز است؟

آن‌ها آمدند. آن‌هايي كه خودت هم مي‌گفتي و مي‌دانستي. همان‌ها كه سال‌هاست به خيال خود تنهايت گذاشتند. همان‌ها كه وقتي به تو نياز داشتند مي‌دانم چه مي‌كردند. از بي‌عاطفگي‌شان هميشه به ما مي‌گفتي و حالا همه‌ي ما شاهديم. آمدند، گريستند، گفتند، پشت سر نامت كه "خدابيامرز" مي‌آوردند؛ خنديدند، خوردند و رفتند.

به مولايت علي(ع) قسم كه تنهايي‌ت را خوب حس مي‌كردم. گاه كاري ازدستم برنمي‌آمد. گاه بي‌حوصله بودم. گاه خسته و خواب آلود و گاه در نفسانيات اسير... ببخش ما را كه اگر نتوانستيم ياري‌ت كنيم باري به روي دوشت بوديم. ببخش كه كار و زندگي و مشغولات، ما را از تو باز مي‌گرفت و تنها مي‌ماندي، مي‌دانم چه سخت بوده‌است آن روزها. ببخش اگر حرفي زديم كه دلت گرفت. كاري كرديم كه رنجيدي. ببخش كه باز نشد اين حرف‌ها را تا فرصت بود به خودت بزنيم. بدان كنون ما در حسرت يك نگاه ديگرت مانده‌ايم. بدان كه گرماي آغوشت و نرمي بوسه‌ات معجزه‌اي ناب شده. آخر اين‌قدر زود رفتي كه فرصت نشد. بابا ! مي‌گويند از آنجا كه تويي، به خدا نزديكترند. براي ما مثل هميشه دعا كن.

بعد از تو در بهار تنها تاك خانه براي چه بايد هرس شود؟ بعد از تو عصرهاي تابستان سكوي خانه براي كه بايد گليم فرش شود؟ دو استكان چاي و تكه نان ساعت 11 ... ؟‌ بعد از تو جاي خالي‌ات گوشه‌ي اتاق آفتاب‌گير خانه هميشه خالي امّا سبز و پر خاطره خواهد بود. اين خانه، اين كوچه و اين محل گوشه به گوشه ياد تو را دارند. نمي‌دانم چرا اين بغض لعنتي كه راه نفس را تنگ كرده نمي‌تركد. اما در نظرم تو داري مي‌خندي و به همين دلگرمم. بعد از تو قلب خانه در سينه پدر مي‌تپد و خودش هم شايد از اين مي‌ترسد. بعد از تو، او آن جوان بيست چندساله نيست. من آن كودك خندان و شاد نيستم. بعد از تو نه هست‌هاي ما چونان‌که بايدند ، نه بايدها... بعد از تو هر روز، روز مباداست.

ما به زندگي دچاريم. به زيستن مجبور. مي‌بينم كساني را كه سالهاست مُرده‌اند، اما هنوز نفس مي‌كشند. اما اي بزرگوار، اي مرد، از اين‌گونه زيستن كه تو كردي؛ اي كوه مهر و محبت، اي مايه غرور؛ اين چنين سبكبار و عزيز، بي‌واهمه و راحت، از اين‌گونه رفتن كه تو كردي مي‌خواهم.

مي‌دانم كه باز خواهمت يافت. مي‌ندانم چون و چند اي دوست. يا كجا ؟ و آن كدامين لحظه خواهد بود. امّا دوست دارم سرفراز بازت كشم در بر.


از همه‌ي دوستاني كه با پيام‌هاي تسليت خود (+،+،+و+) ما را مورد لطف خود قرار داده‌اند. صميمانه متشكرم؛ اميدوارم بتوانم در شادي‌هايشان شريك باشم.
::+نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 19:42 توسط محمدرضا کاکاوند |

 

Best view by Internet Explorer 4.0 or higher and 1024x768 screen resolution.
Template by : MOHAMMAD REZA KAKAVAND
Powered by : BLOGFA