ابی در آلبوم آخر خود آهنگی دارد به نام «من اگه خدا بودم» که از لحاظ ایدئولوژیکی با باورهای منطقی ما سازگار نیست. گله کردن از زلزله و جنگ و از خدا دیدن همه بد بختی ها کار مضحکی است. آیا جز اين است که اگر ما کمی در ساختمان سازی پیشرفت کرده بودیم کمی به وضعیت مناطق گسل دار رسیده بودیم هرگز این فاجعه رخ نمی داد. همان طور که در ژاپن در زمین لرزه هایی بدتر از زمين لرزه بم و رودبار هم اتفاقي نمي افتد. اين خدا نيست که مسئول سهل انگاری های ماست بلکه ما خود مقصريم. و اگر بعد از اين فاجعه قرار بود معجزه ایی رخ دهد همان است که ترميم دل ها و شهر بود و همانا که مهر انسانی و بشری که از همه ی دنيا به سوي بم سرازير شد معجزه ايي بود. و اين که پس ازمدتي سينه ها از آلام آرام مي یابد. آيا فراموشي کم معجزه ايي است؟ اگر جنگ در عراق و فلسطين و جاهای ديگر آتش مي افروزد، اگر بچه هايي بی کس و بیمار هر روز کشته می شوند تاوان خودکامگی ها و زیاده خواهی های بشر را می دهند نه خدا. اگه دیوار کجی هایمان را بالا برده ایم و اگر کج فکریم و کج کار، حاصل کج نهادن خشت اول نیست؛ بلکه این به اختیار ماست که از استعدادهایمان در چه راهی استفاده کنیم و هر گاه که در راه نادرست باشد اين ديوار کج تر می شود. و اينکه بر سرمان خراب نمي شود خود معجزه ايي است. خدا وجود دارد، نور است که تاريکي نبود آنست. پس وجود دارد. ما خلق شده ایم، اين که از نيست هست شده ایم لطفی است که بی سابقه ی استحقاق نصيب ما شده است. و پاداش و سپاس مر او راست هر لحظه به شکرانه ی هر نفس! کلام این آهنگ حاصل تفکری کوتاه است؛ حاصل مسمویت حافظه و عصبانيت عفریتي که فکر مي کند تنها اوست که راست مي گويد. و صدايي که عمری می ستودمش گويي ابی سُفيان است که بار ديگر بر طبل باطل مي کوبد. بله کفر است کلام تو و اين حرف بهتر من. شايد نتوانم بهتر از اين بنويسم یا در بازی واژه به اندازه ی تو ماهر نيستم ولی نوشتم، ساده نوشتم تا بداني که بازی با کلمات هنر نيست. و معتقدم که واژه چيني شعر نيست. و آنچه تو گفتي همان بازی واژه است و نه شعر. امروز که اين آهنگ توليد و پخش شده انتخاب با ماست که به اين فکر و این حرف رکاب دهيم و مطيع شويم یا نه. من با آن کنار نمي آيم من منتقدم. من باور دارم که آنچه در اين آهنگ گفته شد خلاف واقع است. و حالا مانده شما...که ما باید خودمان باشیم در اين ترانه سوزي در اين هنگامه ی جولان دی جی ها و موسيقي لافان که هر هفته آلبومی جدید پخش مي کنند؛ يک مرد، يک صدا مي توانست ناجي باشد، که نشد.
::+نوشته
شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 12:2 توسط محمدرضا کاکاوند
|
ريش پرفسوري
چندگاهي است که به اصرار دوستان و آشنايان و ساير وابستگان تکه اي از بازمانده ي ريش را در قسمت پايين سبيل اصلاح نکرده ام؛ باشد تا حاصل ريشي به مدل نوين شود، جوانانه و جوان پسند، باشد تا نشان جواني و تغيير و تحوّل را بر پيکره ي چهره منقّش کند. القصه هماکنون آخرين بازمانده پرفسوران قديم را يدک مي کشم و فقط خواستم بگويم «بر همانيم که بوديم و همان خواهد بود»
::+نوشته
شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 22:41 توسط محمدرضا کاکاوند
|
فيزيک يا الکترونيک؟
خواستم راجع به عبارتي که در بخش زندگي نامه سايت نوشتم توضيحي دهم «علي رغم ميل باطني» چون اغلب براي دوستان سوال برانگيز است. پس از اعلام نتايج کنکور دانشگاه آزاد وضعيّت من ديدني بود.در رشته الکترونيک دانشگاه ابهر پذيرفته شده بودم و سر دوراهي بزرگي گير کرده بودم. بين رشته خودم فيزيک در دانشگاه دولتي ِشهر ِخودم و رشته جديد؛ رها کردن دانشگاه بين المللي که تقريباً همه چيز يک دانشگاه معتبر دولتي را داشت و دانشجوي دانشگاه آزاد (و آن هم ابهر که بيشتر به دبيرستان مي نمود) شدن فقط به خاطر اسم رشته، تصميم گيري را برايم بسيار سخت مي کرد. در اين شرايط پدرم بسيار مُصر بود(و حتي فشار مي آورد) که چون مهندسي برق رشته ي خوب و آينده داري است ميبايد در آن تحصيل کنم ولي من باطناً دوست داشتم در دانشگاه بين المللي بمانم. نمي دانم شايد فقط به اين خاطر که اعتبار يک دانشجوي دانشگاه دولتي را يدک بکشم. اطرافيان از تحصيلکرده و غير همه متفق القول مرا به راه ابهر رهنمون مي شدند و من مردد! مردد از اين نظر که پدر مرا از آينده بيم مي داد آينده اي که در آن با مدرک تحصيلي به دنبال کار خواهم گشت و در دنياي بي رحم امروز بهره مالي يک مهندس بيش از يک ليسانس يا يک معلم است. و در اين ميان پاسخ مدير گروه رشته ي خودم در دانشگاه بين المللي شنيدني بود او که فرد با آداب و کمالاتي بود بعد از اندکي تامل (همراه با آهي کوتاه) گفت: «متاسفانه برو برق!» و دليل مهم وي مانوس بودن اسم مهندسي براي عوام بود و البته اشاره مي کرد که تصميم گيري باخود شماست و سخت، و باز هم به پرسش و جستجوي بيشتر دعوتم مي کرد. سخن او که خود در اين رشته استاد بود و داراي درجه دکتري تقريباً مانند آب پاکي بود که روي دستم مي ريخت. البته نمي خواهم بگويم بعد از آن تصميم گرفتم به ابهر بروم ولي سخن او برايم مهم بود. به هر حال هر چه به روز ثبت نام نزديک تر ميشدم اوضاعم متشنج تر مي شد تا روز ثبت نام. من آخرين نفري بودم که پرونده ام را تحويل دادم. و سرانجام (آمد به سرم هر آنچه مي ترسيدم). من فقط يک بار شانس حضور در دانشگاه دولتي را يافته بودم واز طرفي هم فقط يک بار مي توانستم مهندسي بخوانم. من بايد بين امروز و فردا يکي را انتخاب ميکردم و من فردا را انتخاب کردم. فيزيک رشته ي بسيار خوبي است در آن از همه چيز سخن به ميان مي آيد از نجوم و هواشناسي گرفته تا مهندسي برق و علم مواد ولي متاسفانه امروزه در کشور ما به رشته هايي اهميت داده مي شود که روبنايي هستند نه زير بنايي. تقصير هيچ کس نيست شرايط جامعه مرا به سمتي سوق داد تا برق بخوانم. (این چرخ کژمدار نه بر آرزو رود) گاهي که ياد بين المللي مي افتم يا از جلوي در ِآن رد مي شوم و يا همين چند روز پيش وقتي يکي از معلمانم در ابهر خود را دانش آموخته فيزيک دانشگاه بين المللي معرفي کرد بدجوري فيلَم ياد هندوستان مي کند ولي چاره اي نيست من تصميم گرفتم پس مي مانم.
::+نوشته
شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 22:56 توسط محمدرضا کاکاوند
|
جستجو
سخن
آنقدر شكست خوردم تا راه شكست دادن را آموختم. «ناپلئون»