گاهي وقتها يك تلنگر براي تنبه لازم است. تلنگري كه شايد جلوي بسياري از خطاها رابگيرد. امّا كاش فقط يك تلنگر باشد، نه مشت، نه لگد.
امروز فهميدم كه كاري را كه چند ماه است درست انجامش ندادهام مهمترين كار زندگيم است،بله گاهي آنقدر در دلمشغوليها و روزمرگيها گم ميشويم كه يادمان ميرود به چه كاريم، هدف چيست؟ امروز نه تلنگر بلكه مشتي خوردم كه اثرش تا هميشه با خود خواهم داشت و بهخاطرش هرگز خودم را نخواهم بخشيد
مثل ابراي زمستون دلم از گريه پره شيشهي نازك دل منتظر تلنگره
امروز يادم آمد كه يادم رفته بود كه همه زندگي همين امروز و فرداهايي است كه به بطالت ميگذرانيم. و چه امروز احساس حقارت كردم... .
رو ميكنم به آينه رو به خودم داد ميزنم ببين چقدر حقير شده اوج بلند بودنم
(براي گفتن من شعر هم به گل مانده...)
امروز حس كردم ترس را، تنهايي را، بيمهري را، تاريكي را و فقر را. بوسهي باد وحشي چه زيبا بر گوشم نواخته شد. و چه نزديك است مرز خوبي و بدي، زشتي و نيكي، سياهي و سفيدي...
و فردا شايد طلوع صبح من باشد، شايد غروب همه آرزوها، و چه كس ميداند كه چه چيز در پيش است...
خدايا در اين كنج تنهايي و ترس
در اين شبراهه
در اين ظلمات
به تو پناه ميآورم
كه جز آستان توام در جهان پناهي نيست
خدايا خاكم كن
پــــــــــاكــــــــــــم كـــــــــــن!