روي سايههاي يخ زده شهر شب، هيچكس نيست كه خورشيد مهرباني را نشانگر شود. در اين شب پولكي ستارهاي شب شكن نيست. روز واقعه در پيش است و آن روز كسي يار كس نخواهد بود. خستگان مغموم، تنها و بيكس در اقيانوس علمِ جهالت غرق خواهند شد و نيست راه نجات.
هيچكس دلش بهحال قمريهاي گرسنه در روزهاي سرد زمستاني نخواهد سوخت. و هيچ روزي بي جنگ و جدلي شب نخواهد شد.
كسي بايد مرا در يابد تا هر روز را به دلخوشي فردا شب نكنم و هر شب را با خوش خيالي فردا روز ديگري است به خواب نروم... همين امروز بايد شروع كرد كه به قول سعدي:
«شبي در بيابان مكه از بيخوابي پاي رفتنم نماند. سر بنهادم و شتربان را گفتم: دست بردار از من.
پاي مسكين پياده چند رود؟ كز تحمل ستوده شد بختي
تا شـود جسم فربهاي لاغـر لاغري مردهباشد از سختي
ساربان گفت: اي برادر حرم در پيش است و حرامي در پس اگر رفتي بردي و گر خفتي مردي.
خوش است زير مغيلان به راه باديه خفت شب رحيل ولي ترك جان ببايد گفت»
خدايا اميد و پناه و دار و ندار و هست و نيستم تويي پس الهي به اميد تو.