محمدرضا کاکاوند
وبلاگ شخصی محمدرضا کاکاوند
21:29
چهارشنبه 25 بهمن1385
با نگاهي به دور اطرافمان خوب در مي‌يابيم كه خيلي از چيزهاي زندگي روزمره كه برايمان عادي شده‌اند رنگ و بوي ايراني و فارسي ندارند. از سليقه‌ي گفتاري و نوشتاريمان گرفته تا نوع لباس پوشيدمان، حتي معماري ساختمان‌هاي جديد؛ نمي‌خواهم بگويم كه بايد عبا و ردا به تن كنيم يا با اسب و چاپار رفت و آمد كنيم، نه! اما اين موضوع به خاطرم آورد كه فرهنگ و تمدن هزارساله‌مان كه همگي خود را به پاس‌داشت آن مقيد مي‌دانيم [به قول فروغ] «لالايي تمدن» و «پستانك افتخارات تاريخي» مي‌شوند. به راستي ما چه كرديم؟ نه خود را تبرئه نكنيد كه نسل قبل و بعد و... . به واقع همه‌ي ما پذيرفته‌ايم كه بايد مصرف كننده‌ي تام فرهنگي و علمي و... بود. ما داريم فرهنگ و آداب خود را فراموش مي‌كنيم و به جايش فرهنگ مي‌خريم. نه براي ما مهم است كه آن‌چه مي‌كنيم از كجا آمده، نه اين كه فلسفه‌ي وجودي آن چيست. فقط چون رنگ و بوي غربي دارد اصطلاحاً «باكلاس» است و موجب افتخار در بين دوستان و آشنايان است پس بايد به كار برده شود. نمونه‌اش همين ولنتاين يا روز عشاق؛ در ايران عمرش از چند سالي بيشتر نمي‌شود اما آن‌قدر جا افتاده كه گويي از عهد باستان و از پدرانمان به ارث رسيده است! كمتر كسی است كه بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، كه از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است.( 29بهمن: سپندار مذگان ایرانیان باستان)!
ما در خود مرده‌ايم؟ يا بدست خود داريم خود را به تندباد سموم غربي مي‌دهيم تا مرگ فرهنگ و تاريخ و موسيقي و هنر و عشق ايراني را نظاره‌گر باشيم!؟ مطلع بودن از فرهنگ‌های سایر ملل و مجذوب شدن در برابر آن‌ها دو مقوله کاملاً جداست. مجذوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران، بی آنكه ریشه در خاك، در فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد عقیم كردن تفكر یك ملّت است. فرهنگ مهم‌ترین عامل در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملت‌ها است. هویت هر ملّتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است. آنچه برای معاصرين و آیندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یك ملّت و تعداد سربازانی كه در جنگ كشته شده‌اند نیست؛ بلكه ارزشی است كه آن ملت در فرهنگ بشریت دارد.
دريغا ز ايران كه ويران شود. از همين امروز بايد حركتي كرد و هر چه كه رنگ و بوي غير بومي دارد را بي‌تفكّر و درك نكرده نپذيريم. فكرمان را در خودرو و ماشين فرنگي، عشقمان را در يك خرس قرمزرنگ، اسممان را با يك نام مسخره‌ي غربي محصور نكنيم. بكوشيم تا روزي باز قطب فرهنگي بزرگي شويم كه غرب و شرق از ما رسم بياموزند. ما فرزندان كوروش مي‌توانيم، اگر بخواهيم، اگر بگذارند...


حيفم آمد اين سخن از دكتر علي شريعتي را حالا كه بحث به اينجا رسيد، نخوانيد:« آدم وقتي فقير مي‌شه خوبي‌هاش هم حقير مي‌شه، اما كسي كه زور داره يا زر داره هـنــر مي‌بينند عيب‌هاشه، حرف حسابي مي‌شنوند چرندهاشه، آروغ‌هاي بي‌جا ونفرت‌بارشه فلسفه و دانش و دين مي‌فهمند. حتي شوخي‌هاي خنك و بي‌ربط او از خنده روده‌بُر مي‌كنه! ملت‌ها هم همينجورند.
وقتي ما مسلمان‌ها پول داشتيم، زر داشتيم، زور داشتيم، فرنگي‌ها از ما تقليد مي‌كردند. استادهاي دانشگاه‌هاي اسپانيا، ايتاليا، فيلسوف‌ها و دانشمندهاي اروپا، وقتي مي‌خواستند درس بدهند، قبا لباده‌ي ملاهاي ما را به تن مي‌كردند كه يعني ما هم بوعلي و رازي و غزالي‌ايم! همون كه باز استادهاي دانشگاه‌هاي ما امروز تو جشن‌ها [موقع فارغ‌التحصيلي] مي‌پوشند، تا خود را به شكل استاد‌هاي دانشگاه‌هاي اسپانيا، ايتاليا، فرانسه و انگليس بيارايند! يعني كه ما هم شبيه كانت و دكارتيم! ببين كه لباده‌هاي خودمان را هم بايد از دست فرنگي‌ها به تن كنيم» - يك، جلوش تا بي‌نهايت صفرها


Print Friendly and PDF

محمدرضا کاکاوند
21:8
پنجشنبه 19 بهمن1385
به دو دستم مي‌نگرم. كوچك اما پر توان. زيبا اما ساده. پر غرور، پر از فكر فرداها، پر از حس جبران ناكامي‌ها پر از روياي ساختن. پر از وحشت پرداختن. دو دست اما بي‌صدا تا خود فردا. تا خود آباداني تا فرا مرز سرسبزي آيا توان ياريم دارند؟ و تو اي قادر مطلق، تو كه دست بخشيدي، تو نيز توان و نيرو بخشم تا دستم قدرت يابد. تا فكرم پاك شود. و دستم فكرم را كارگر افتد. باشد كه دستي از سر نيكويي و راستي بر دامن دنيا بكشم.
كي دهد دست اين‌غرض يارب كه هم‌دستان شوند         خاطر مجـــــموع ما زلــــف پريشان شما          «حافظ»

دست اما همچنان خموش به اين فكرهاي من مي‌خندد. و در خود مي‌لرزد. خواهد مگر قلمي تا نقش دوامي بر صورت دهر بيفكند. دستي از سر ياري، دستي بر جه كننده‌ي باري، دستي دنيا ساز، دستي ويرانگر. دست اما اي دست...
آن جام طرب شكار بردستم نه            وان ساغر چون نگار بر دستم نه
آن مي كه چوزنجيربپيچدبرخود             ديوانه شدم بيــــــار بر دستم نه                                          «حافظ»



Print Friendly and PDF

محمدرضا کاکاوند
1:15
جمعه 13 بهمن1385

هري پاتر4 را ديده‌ايد؟ چندي پيش به صورت اتفاقي نسخه‌اي از آن را ترجمه نشده (كه احتمالاً ترجمه نخواهد شد) كه معلوم بود از روي پرده ربوده شده بود، ديدم. برايم جالب بود، چون سه فيلم قبلي را كماكان ديده بودم، مي‌دانستم فيلم چه حال هوايي مي‌تواند داشته‌باشد اما چيزي  توجه‌ام را جلب كرد: در اين فيلم هري، ران و هرميان مي‌رقصند و اصلاً كلاسي در مدرسه‌ي جادوگري هاگوارتز براي رقص برپاست. علاوه بر آن مراسم مهمي با حضور پير مدرسه دامبلدور و تمام معلمان مدرسه برگزار مي‌شود كه همه در آن مي‌قصند و همچنين فيلم شامل سكانس‌هاي شنا و بوسيدن و... است.
آنچه مهم است اين كه آن‌ها خوب مي‌دانند چه مي‌كنند، فيلم طوري طراحي شده ذهن كودكاني كه سني در حدود 13 تا 17 سال بايد داشته باشند را به‌خوبي جذب كند و نيز آن‌ها را براي ورود به سني كه بزرگسال محسوب مي‌شوند آماده كند. بچه‌هايي كه با مدرسه‌ي جادوگري از فيلم‌هاي قبل و كتاب‌هاي پاتر جادو شده‌اند. اكنون مي‌فهمند كه آرام آرام بايد در مراسم بزرگ‌ترها شركت كرد، زوجي براي رقص داشت و حتي در كنار رقص و موسيقي كلاسيك «راك اند رول» نيز گوش كرد.
ولي ما نمي‌دانيم چه كنيم. اين‌جا بچه‌ها وقتي بزرگ مي‌شوند حرف‌هايشان درگوشي مي‌شود، صحبت از هرچه كه نارواست گفتنش در مدرسه و خانه. در خانه كه پرده‌ي شرم و حيا و در مدرسه هم تعصب و غيرت. بچه‌ها تعريف درستي از عشق، رقص و هزار چيز ديگر ندارند، فقط مي‌بينند آنچه را مي‌بينند. آنجاست كه هر روز ظهر و غروب بيرون از مدرسه‌هاي دخترانه صف كشيده‌اند تا به متلكي، پوس‌خندي و يا دشنامي دل خود شاد كنند. اين بچه‌ها وقتي اين فيلم‌ها را ببينند چه فكر خواهند كرد و حتي اگر نبينند چه فكر‌ها!؟
ديروز شنيدم كه در مدرسه‌اي نشانه‌ي ايدز را سرفه و اسهال براي سه هفته اعلام كرده‌اند. خنده دار بود. ما نمي‌دانيم به كجا مي‌رويم ولي آن‌ها خوب مي‌دانند حتي اگر راهشان باطل باشد.


درباره‌ي قالب جديد
به هر حال پس از چندي جستار در ميان وبلاگ‌ها و وب‌سايت‌هاي قالب‌ساز چون قالب مناسبي يافت نكردم. دست به كار شدم و از قالب چند وبلاگ ديگر (از جمله وبلاگ خوب تحرير-كه لينك طراح محترمش كار نمي‌كند و گرنه درجش مي‌كردم-) الگو برداشتم تا اين لباس بر تن اين وبلاگ نشست. اميدوارم كه فقط آزرنده نباشد و سايه‌اش روي سر وبلاگ و اين نوشته‌ها سنگيني نكند.

Print Friendly and PDF

محمدرضا کاکاوند
سلام بر حسين، معناي واژه‌ي آزادي و آزادگي؛ او كه قلم از وصف ايثارش ناتوان است و زبان از عظمت كردارش استخوان. سلام بر حسين و خاندانش كه سالهاست هر روز ما را عاشورا و هر جاي را بر ما كربلا ساخته؛ تا هيچ‌گاه فراموش نكنيم كه مرگ سرخ بهتر از زندگي ننگين است. تا هر لحظه شعارمان اين باشد كه: «هيهات من الذلة».

Print Friendly and PDF

محمدرضا کاکاوند
20:30
چهارشنبه 4 بهمن1385
چند سالي بيش نمي‌گذرد اما همين قوم بيابان گرد كه با تن‌فروشي‌هاي نفتي و جاني و ... مزه‌ي دلار زير زبانشان رخنه كرده، با جابجايي چند ميليون دلار به تغيير نام خليج فارس جعل آن به خليج عربي اقدام و دغدغه‌ايي را در اذهان ما ايرانيان ايجاد كرده‌اند. از همان وقتي كه سفير انگليس در يك ميهماني عربي با كاربرد اين لغت خودش را شيرين كرد و ولوله‌اي به جان اعراب انداخت تا امروز چند دهه مي‌گذرد كه سياست‌نداران(نه‌مداران) ما در خواب بودند و آنقدر رها كردند تا دامنه‌ي اين نام مجعول به نشنال جئوگرافيك و موزه‌ي لوور و... رسيد تا همين چند صباح پيش كه در روي رئيس‌جمهور ايران هم نام فارس از قلم افتاد و امروز كه دانشگاهي با اين نام در بحرين (كه زماني جزئي از ايران بود) تاسيس شده است.
آنچه هست، اين يك توطئه است تا مسلمانان اين موي دماغ هميشگي غرب، را به جان هم بياندازند، اين حماقت اعراب است كه به اين سادگي داعيه دار چيزي شدند كه به واسطه‌ي آن مگر نامي پيدا كنند و يك ذره آن مغزهاي نخودي‌شان نجنبيد و به ديْني كه رسالت محمدي بر گردنشان نهاده فكر نكرده‌اند.
ما هرگز دو قرن سكوتي را كه اعراب بر ما روا داشتند فراموش نمي‌كنيم آن‌جا كه زبان فارسي در محاق رفت و اگر چون فردوسي‌ها نبودند، اگر تاريخ و تمدن چند هزار ساله‌مان نبود اكنون ما هم به عربي سخن مي‌گفتيم و چون تمدن‌هاي بين النهرين بر باد رفته بوديم. و ماجراها از كشتار ايراني (كه موالي، عجم و... ناميده شدند) و خوراندن گوشت فرزند بر پدر و ... برجاي ماند. ما هرگز با اين همه خيانت و همدستي اعراب با دشمنان به ما به اسلام بدبين نشده‌ايم و هرگز درصدد ضربه زدن به آن‌ها برنيامده‌ايم. ما بزرگ‌منشي و خرد را از كوروش، بزرگ‌مهر و نوشيروان به ارث برده‌ايم. امّا هرگز از سر نام و خاك و ناموس هم بي خون نگذشته‌ايم. چرا كه آن درفش كاوياني را كه اعراب دريدند در دل‌هامان برافراشته‌ايم. چرا كه ايراني‌هستيم. و به اين افتخار مي‌كنيم. با اين گذشته‌ي سرفراز رو به آينده خواهيم رفت (اگر بگذارند). اما مگر با پول آمريكايي مي‌شود تمدن خريد؟ با جعل و تغيير نام مناطق جهاني شعور و شهرت به ارمغان آورد؟
هر جا كه مي‌بينم نام اين خليج را بدون فارس ذكر كرده‌اند يا جعلش كرده‌اند و يا در پرانتز توضيح نام جعلي‌اش را برآن افزوده‌اند. قبل از اين‌كه از آتش غيرت بلرزم از شرمساري اين قوم غمين مي‌شوم. اين نام شرم اعراب است. نام بي‌شعوري و بي‌فرهنگي قومي است كه خدا با فرستادن محمّد خواست سرفرازشان كند و خود نخواستند... نماد تفرقه و نهاد جدايي ملت‌هاست. و اين نام نشان بي‌فكري ماست كه امت اسلام را ماوراي ملت ايران فرض كرديم و حتي در همين دو دهه‌ي اخير كوشيديم گذشته‌ي خود را كم‌كم فراموش كنيم گواهش يك نگاه به كتب تاريخ مقطع دبستان است. نماد آنست كه وقتي خود را خليفه‌ي اسلام و شاهنشاهي را بت پرستي فرض كرديم يادمان رفت كه جز بر اين خطه‌ي پاك آريا حكم نمي‌رانيم و اعراب شاه و امير دارند نه خليفه.
نام اين خليج، اين مرواريد عالم كه نفتش دنيا را گرم ساخته و نورش چراغ خانه‌هامان را روشن، هميشه به ياد پارس مردماني كه روزي بهشتي به نام ايران را روي زمين ساختند. فارس خواهد ماند و برماست كه بكوشيم نامش به هيچ طريقي تغيير نكند. شايد بتوانيم به زبان خرد بفهمانيمشان كه صلاح كار چيست و وطن‌پرستي و نژاد پرستي چه فرقي دارد.
چند سال پيش وطن‌پرستاني كه حساسيت موضوع را درك كردند ترانه‌ايي ساختند كه به هر فارسي زباني نام خليج فارس را، جزاير ايراني را، نام ايران را يادآور مي‌شود:

با هر نگاه بر آسمان اين خاک
 هزار بوسه مي زنم
نفسم را  از رود سپيد و آسمان خزر
و خليج هميشگي فارس مي گيرم.

من نگاهم
از تنب کوچک و بزرگ و ابوموسي نور مي گيرد
من عشقم را
در کوه گواتر در سرخس و خرمشهر
 به زبان مادري فرياد خواهم زد.

تفنگم در دست و سرودم بر لب
همه ايران را مي بوسم.
من خورشيد هزارپاره عشق را
بر خاک وطن مي آويزم.
اي وارثان پاکي من آخرين نگاهم
بر آسمان آبي اين خاک
و خليج هميشگي فارس خواهد بود.
شاعر: عادل حسني


در توضيح مطلب بايد بيفزايم:
خود پرستي «racisme» در قرن نوزدهم اوج گرفت و بشر سفيد پوست را به جان ملل غير انداخت. اما ريشه‌ايي كهن دارد، يونيانيان ملل غير يوناني را «بربر» مي‌ناميدند. فكر خودبرتر بيني آتني‌ها حتي افكار ارسطو و افلاطون را انباشته بود. ايراني‌ها غيرايراني را «انيران اجنبي» مي‌ناميدند، يهود قوم خود را برتر مي‌داند و از هرگونه اختلاط اجتناب مي‌كند و اعراب غير عرب را «عجم» و پس از بني‌اميه و بني‌عباس كه تربيت جاهلي داشتند، ايرانيان را «موالي:بندگان آزاد شده» نام نهادند. مصريان هم چنين اعتقادي داشتند. منتسكيو از نويسندگان اروپايي بعد رنسانس اعراب را «bigot:بزچران» خطاب مي‌كرد.
امّا هيچ كدام از مطالب فوق مبناي تاييد نژادپرستي توسط اسلام نيست شرح الطاف پيامبر با سلمان فارسي، صهيب رومي و بلال حبشي و دها نمونه‌ي ديگر بر رد اينگونه اقدامات از جانب اسلام است. ذكر اين واقعه را بد نمي‌دانم كه پس از فتح ايران كه اسيران ايراني را وارد مدينه كردند، عمر اسيران را در معرض فروش قرار داد تا از اين راه بيت المال را سامان دهد، حضرت علي(ع) رسماً از اين امر جلو گيري كرد و سهم خود پسران و برخي صحابه را كه به آن حضرت هبه شده بود به اسرا بخشيد. و به عمر گفت: پيامبر فرمود: ايرانيان مردم خردمندي هستند و دين مرا ياري خواهند داد؛ و لذا نبايد با آنان به گونه‌ايي توهين‌آميز برخورد كرد
.

Print Friendly and PDF

محمدرضا کاکاوند