در گير و دار زندگي ماشيني سرد و بيروح كه همه فلسفهاش در 0 و 1 ها سرگردان است (كه يا خوبند1 و يا بد0 و اين بين هيچ وسطي نيست). 2-3 ساعت وقت ميخواستم تا روح را با موسيقي نوازش دهم. اينبار رفتم سراغ آهنگهاي قديمي. بازگشتم به دوران كودكي، همان پيكان طوسي پدرم، دوچرخهي سبزرنگ من، و روزهاي زيباي بچگي و بر و بچّههاي مدرسه... يادم آمد.
دم عيدها، خانه تكاني، خريد عيد، سبزه و سمنو شوق رسيدن عيد و عيدي و شيريني و آجيل... . ديگر اين روزهاي دم عيد آن روزها نميشوند. ديگر اين خندهها، اين ذوق و شوقها آن شور نميشوند.
به نظرم دو چيز خوب ذهن را تحريك ميكنند: يكي
بو و ديگري
موسيقي. گذشته از اين حرفها، دقّت كردم كه آن موقعها آهنگها زيبايي خاصي داشتهاند، گاهي كه ترانهايي را ميبينيم از لحاظ شعر و معني قدرتمند نيست، اما آهنگش چه زيباست!؟ و گاه كه آهنگ خسته كننده است گويي شاعر جورش را كشيده است. ما كودكي و موسيقي وطني و همه خاطرات خوب را چه ساده به باد فراموشي سپردهايم!؟
در ميان آهنگها، ترانهايي از مرحوم پوران به مناسب حالم افتاد كه شعرش را مينويسم:
زندگي راستي چه زود ميگذره
آدم از فرداي خود بيخبره
گاهي از مدرسه و كيف وكتاب گفتي برام
گاهي از شيطونياي بي حساب گفتي برام
گاهي از مردم بيعاطفه ناليدي واسم
گاهي از عاشقي و رنج و عذاب گفتي برام
كاشكي ميشد كه بخندم هميشه
چه كنم دست خودم نيست نميشه
ديگه اون روزهاي زيبا نميآد
ديگه اون خنده به لبها نميآد
كامران جان ديدار امروزم با تو آنقدر ابري و غمبار بود كه توان گفتنش از اين قلم بعيد است و بار نگهداريش از اين كاغذْ سفيد. طاقت نياوردم خطي بر تارك اين دنياي سفله نكشم و اين دو، سه جمله را بر تو كه چهر خندانت هميشه در اذهان ما يادگار است ننويسم.
كامران جان مرا در غم فقدان عموي بزرگوار خود شريك بدان. و فقط اينكه اين دوستدار هميشگيات هميشه آرزوي لب خندان و دل پر اميد براي تو و خانوادهي عزيزت دارد.
ياعلي مدد
اين دومين پيام تعزيتي است كه اين ماه مينويسم. مادربزرگ ياور هميشگي پيروز و اينك عموي يار ديرينهام كامران؛ يارب نظر تو برنگردد. خداوند همهي رفتگان و گذشتگان را بيامرزد. فاتحهايي ختم كنيد.