چند سال پيش بود كه اوّلين موي سپيد بالاي پيشانيام را ديدم، كم كم بيشتر شد، دوتا سه تا و تا همين ديروز كه دانستم چند تارديگر هم هست. ما آرام پير ميشويم، بي آنكه خود بدانيم و متوجهاش شويم و هر سال روز تولّد خود را جشن ميگيريم كه چه ... يك سال پيرتر شدهايم؟
اما ميتوان جور ديگري فكر كرد، ميشود هر موي سپيد را به واسطهي فرصت بيتكراري كه از خدا گرفتهايم شكر گذارد، ميشود به هر كدام از آنها اميدوار بود كه براي سپيد شدنش چيز آموختهايم، بزرگتر شده و مهتر گشتهايم. زادروز را به خاطرهي روزهايي كه گذراندهايم عزيز داشت و اميدوار به آيندهاي بهتر بود. ميتوان مصداق اين شعر «پابلو نرودا» بود:
«به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر سفر نکني
اگر چيزي نخواهي
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي
اگر از خودت قدرداني نکني
به آرامي آغاز به مردن ميکني
زماني که خود باوري را در خودت بکشي
وقتي نگذاري ديگران به تو کمک کنند
به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر برده عادات خود شوي
اگر هميشه از يک راه تکراري بروي
اگر روزمرّهگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت به تن نکني
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکني
تو به آرامي آغاز به مردن مي کني
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نکني
اگر وراي رؤياها نروي
اگر به خودت اجازه ندهي که حداقل يک بار در تمام زندگيت
وراي مصلحت انديشي بروي ...
امروز زندگي را آغاز کن
امروز مخاطره کن
امروز کاري بکن
نگذار که با آرامي بميري
شادي را فراموش نکن»
مقالهي
«خلیج همیشگی فارس» از من، با تصرّف و تلخيص در نشريهي دانشجويي «نوابغ» به چاپ رسيد.