| بشنو از ني چون حكايت ميكند |
از جداييها شكايت ميكند |
اين روزها به بهانهي هشتصدمين سالگرد ميلاد
مولوي، همه به تكاپو افتادهاند مراسمي بگيرند. كه يادش را گرامي دارند و
در اين بين تركها به زعارت و خدعه خوش دارند كه مولانا را از خودشان
جا بزنند و از آثار او و مدفنش منافع مالي كسب كنند و اصولاً غربيها
بسيار خوشتر دارند از اينكه او را فقط «رومي» بخوانند كه به خودشان
منسوب كنندش. در اين بين اين مائيم كه از او چه دوريم و چه نسبت به او
جفاكاريم. ما چقدر از او دور افتاده و جدائيم. فاصله از قونيه تا
ديار ما نيست. فاصلهي فكرها و قلبهاي ماست. |
| كز نيستان تا مرا ببريدهاند |
از نفيرم مرد و زن ناليدهاند |
اين چه نفيري است با او، كه سالهاست هر انساني
را مسحور ساخته و فرو ننشسته است؟ اين نفير بلند از كدام سينهي سوزناكي
برخاسته كاتش در دل عالمي زده و خاموش نگشته است. |
| سينه خواهم شرحه شرحه از فراق |
تا بگويم شرح درد اشتياق |
كدام سينه است كه شرحه شرحه از فراق نباشد و
آه ني مولانا در او اثر كرده باشد؟ ناز پرودان تنعّم كه هرگز از دلشان نزاده
دري مگر ميتوانند دركش كنند مگر ميتوانند بفهمند شرح در اشتياقش؟ |
| هركسي كاو دور ماند از اصل خويش |
باز جويد روزگار وصل خويش |
اين ماي ز ما جدا شده، اين جان ز تن رها شده،
پس تا به كي بايد نظارهگر بيجاني خويش باشد. مگر نه آنكه ما ز بالائيم وبالا ميرويم.
چرا به اين خاكدان پست و دون راضي شويم؟ امروز هم انگار همهي ما انسانهاي
مرتجع نيازمند بازگشت به اصل خويشتنيم؟! مولانا هم انگار اينروزها
ميخواهد كه بازگردد. ميخواهد كه باز نواي ني جان نوازش را از بلخ تا
قونيه بگستراند. ميخواهد كه باز بخوانيمش، تا باز بدانيمش. |
| من به هر جمعيتي نالان شدم |
جفت خوشحالان و بد حالان شدم |
امروز از شرق تا غرب عالم مولانا را
ميشناسند. در امريكاي به ظاهر خفته در ناز و نكبت كتابهاي اوست كه پرفروش
ميشود و نام اوست كه بر سر زبانهاست. |
| هركسي از ظن خود شد يار من |
از درون من نجست اسرار من |
اما اي دوصد دريغ كه هر كسي از ظنّ خود او را
ميشناسد و از ديدگه كوته خود محيط مولوي را ميبيند. غربيها فيالمثل اين
جمله از او نقل ميكنند كه: "Whosoever
knoweth the power of the dance, dwelled in God".
ما هم از او آنقدر غافليم كه قلم شرمناك است شرحش. |
| سرّ من از نالهي من دور نيست |
ليك چشم و گوش را آن نور نيست |
اين همان غباري است كه از پس سالها بر
ديدگانمان نشسته. آيينهي دلهاي زنگار گرفته را چگونه صيقل ميبايست زد؟ آي
آن زمان كه نقاب صورت را بر دريم و گوهر خويش بازيابيم؟ |
| آتش است اين بانگ ناي ونيست باد |
هركه اين آتش ندارد نيست باد |
عشق را اگر آتش نتوان خواند پس چيست؟ آنچه
چون برق ميآيد و ميسوزاند و چون دود برميخيزد و ميرود، خود آتش است. هر كه را عشق
نيست نه آتشي است و نه توان درك آتش. چنين جرثومهاي جز نيستي به چه سزاوار
است؟ |
| در غـــــــم ما روزها بيگاه شـد |
روزها با ســوزها هــمــــــراه شـــد |
| روزها گر رفت گـو رو باك نيسـت |
تو بمان اي آنكه چونتو پاك نيست |
| هركهجز ماهي ز آبشسير شد |
هر كه بيروزي است روزشديرشد |
| در نيابد حــال پختــــه هيچ خام |
پس سخن كوتاه بايد والســـــــلام |
مولوي بزرگتر از آن است كه من بخواهم براي
نينامهاش شرح و بياني بنويسم. غرض فقط
تذكاري براي دوستان و خودم بود كه يادمان باشد چه گنجينهاي داريم و گاه راه
ميافتيم يدنبال هيچ و پوچهاي اجانب. كه يادمان باشد كه بيش از اين مولانا را
دريابيم كه دُر يابيم. چرا كه بيش از اينها به او بدهكاريم. حالا كه همهي ما
ميبينيم كه كار از سرقت آثار باستاني و جعل نام مكانهاي سرزمين ما گذشته؛ پس
بهتر است گذشتهي خويش را بهتر بشناسيم كه دزدان همه جا در كارند. |