همهاش اينطور شروع ميشود كه چند سال آزگار درس ميخواني و هميشه فكر ميكني كه حالا خيلي مانده! چون از روز اول كه دنيا آمدهاي توي گوشت خواندهاند و روي زبانت آوردهاند كه بايد مهندس شوي يا دكتر. گاهي هم يواشكي خلبان. از همان دوران ابتدايي هميشه نامش را شنيدهاي: "كنكور"! و خلاصه اينكه تازه ميرسي سال سوم دبيرستان كه متوجه ميشوي نه! ... خيلي هم نمانده ... واي ... اصلاً وقتي نمانده ... سال ديگر كنكور!!! «و تو را تَرسي كِدر فرا ميگيرد!»

بعد از امتحانات نهايي كه به اخذ مدرك امروزه بهدردنخورِ ديپلم مفتخر گشتي ... و حدود يك چند وقتي كه در هياهوي تبليغات اين موسسه و آن آموزشكده حسابي دور خوردي و گيج و منگ شدي تا هرچه آموخته بودي اعم از "جدول ضرب" و "بابا آب داد" كاملاً يادت رفت. گول يكي از همين بنگاههاي چند مليتي كنكور را ميخوري.
الآن كه گهگاهي تبليغات مؤسسات كنكور را ميبينم خندهام ميگيرد. مثلاً اينكه تقريباً همهي نفرات اوّل در همهي آنها شركت داشتهاند. حالا همين شبها اين نفرات اولي كه با موشمردگي در تلويزيون ميگويند «ما فقط كتابهاي درسي را خواندهايم!» سؤئيچ چه خودرويي را از اين مؤسسات تحويل ميگيرند و يا چند سكهي زر و برايشان تبليغ ميكنند، بماند. اواخر يكي از موسسات كنكور جشني تبليغاتي برپا كرده بود و در بروشورهايش نوشته بود كه فلان مجري تلويزيون –كه اتفاقاً كريهالمنظرترينشان هم هست- در جشن بزرگ كنكوريها مجري خواهد بود، كه مثلاً چه بشود نميدانم... از فردا احتمالاً پاي مرغزار و گلزار هم به اين محافل باز ميشود!
بگذريم... فرض كنيم كه همان بزرگترين موسسهي وقفعام شده شما را هم خام خود كرد و رفتيد... به اين اميد كه آزمونهاي آزمايشي مثل تمرينهاي كشتيگيران شما را تهمتني سازد براي غلبه ديو كنكور؛ اما اينك به توصيهي همان موسسه «بايد در كلاسهاي 80، 90، 120 جلسهاي شركت كنيد (و براي هركدام كلّي پول بدهيد) وگرنه اصلاً فايدهاي ندارد آزمون دادن بيخود...». ناگفته نماند كه خود سازمان سنجش مقصر اصلي تشكيل اين بازار سياه است. وقتي كه سؤالهاي كنكور به لحاظ سخت دشواري و نوع هيچ سنخيتي با محتواي كتاب درسي ندارد هر داوطلبي ناگزير دنبال جايي ميگردد كه تعدادي از اين سؤالها را برايش حل كنند و كجا بهتر از اين موسسات فوق تخصصي كنكور؟
مهرماه كه ميشود صبحها ميروي پيشدانشگاهي كه درس بياموزي و عصرها ميروي كلاس كنكور كه هرچه خواندهاي فراموش كني و تست فرا بگيري. آخرش هم هيچكدام را ياد نميگيري و حالا كي بايد اين درسها مرور و دوره شوند، شما پيدا كنيد پرتغال فروش را!
به اين ترتيب روزها و شبها سپري ميشوند و پائيز برگريز و زمستان سپيد از راه رسيده و ميروند و دوران طلايي نوروز را كه همه به شادي و ديدوبازديد و سير سياحت مشغولند را در كنج اتاق تست ميزني ... بايد پرسيد واقعاً هيچكس هيچوقت فكر نكرده كه افرادي كه براي كنكور درس ميخوانند در چه سنيني هستند؟ چه كسي در كجاي عالم ميتواند قبول كند كه در انتوان جواني كه از بهترين و تكرار نشدنيترين دوران زندگي هركس است بايد او را اينچنين آزار داد و چون مرتاضان به مجاهدت و رياضت كشيد؟ شايد بگوئيد اين زحمتي است كه بچهها براي آيندهي خود ميكشند اما آيندهاي كه سراسرش افسوس گذشتهها باشد چه زيبايي دارد. آخر بحث يكسال دوسال كه نيست ... تا آخرش را بخوانيد ...
بعد از عيد تا ميآيي بخودت بجنبي امتحانات پيشدانشگاهي است و بعد از آن دوران عجيب و غريبي كه ميگويند "جمعبندي"! يعني آنكه تستهاي سالهاي قبل را بزن تا بداني چه خبر است. البته دوران خوبي است چون تازه آدم ميفهمد كه هيچي نميفهمد... يعني يكجورهايي گندش درميآيد كه همهي كلاسها و آزمونها كشك بود! خوبيش هم ايناست كه توقع بيجا از خودت نداري و حسابت با خودت صاف ميشود در همين اوضاع شيرتوشير از خيابان كه رد ميشوي ميبيني همان موسسهي كنكور شروع كرده به تبليغ جديد: «سوميها به اينجا بياييد!» اينجاست كه احساس دستمالكاغذي مصرف شده را خوب ميفهمي؟
و ميرسي به كنكور ... شب كنكور را نميدانم هركس چكار ميكند؟ بعضيها ميخوابند... بعضيها بيدارند... بعضيها هم بيمارستانها را متر ميكنند ... و خلاصه همه مشغولند. تا تيغ آفتاب بزند و روز واقعه در پيش چشم آيد. صبح خوشخوشان با لبخند لرزان پدر و مادر راهي جلسه ميشوي. همه چيز بوي تصنّع عجيبي دارد. صندلي را كه پيدا كردي روي آن نشستي چندين آيه كه زمزمه كردي. نگاهي به چهرهي چون گچ سفيد شدهي اطرافيان ضرباني به قلب يخزدهات ميدهد. بلندگو مدام ضِر ميزند و ... چهار ساعتِ بيخاطره.
واقعاً بيخاطره چون هيچچيزي از آن بياد ندارم. فقط يادم هست كه برگهها را برداشتم و سياهكردم خانههاي بيمعني را و آخر آن برگهها را پس دادم. انگار آن چهار ساعت را نزيستهام. نه، اصلاً آن يكسال نبايد جزو دوران زندگي محسوب كرد.
تمام نشده ... دوباره شروع ميشود... انتخاب رشته... با اين رتبهي ناپلئوني كه مالكش شدهاي خدا ميداند چه بايد بكني. به هرجا كه ميتواني دست مياندازي تا يكياش بگيرد و بتواني بروي دانشگاه دولتي! تازه اگر شانس بياوري و گذرت چون ما به دانشگاه آزاد نيفتد. اگر هم رشتهي خوبي قبول نشوي بايد يكبار ديگر اين زحمتي را گفتيم بر خود بچشاني...
و دانشگاه از هر نوعاش، هرچه بود، از بيرون زيبا بود، رؤيا بود، خواب بود ولي از داخل اينها نبود ننگ بود، نكبت بود، گرفتاري، دردسر، دنبال درس و واحد و استاد سخت دندانگرد! دويدن همهي آنچه بود كه ما ديديم... شايد هم چشم ما فقط بديها را ديد، زشتيها را؛ به انصاف اگر چند استادي هم كه داشتيم و خوب بودند كمي تسليمان ميدادند، تعدادشان به انگشتان يك دست هم نرسيد.
سه سال ميگذرد ميرسي اينجايي كه منم. و دوباره كنكور. اصلاً بايد اينگونه سرود: «زندگي رفتن از يك كنكور به كنكور دگر ميباشد. زندگي زدن تست همهي ثانيههاست! ...» و روز از نو و روزي از نو. اين بار با شكلي دگر و درسهايي ديگر.
پينوشتها:
- گاه افرادي را ميبينم كه جور ديگري زندگي ميكنند اصلاً هم نميدانند كه كنكور چيست. يا اگر هم ميدانند ميگويند «مال بچه درسخوانهاست». فكر ميكنم جور ديگري هم ميتوان زيست. اگر چه شايد ظاهرش زيبا نباشد ولي به هر حال آن را هم نوعي حيات محسوب ميكنند.
- ميگويند آدم تا چيزي را بدست نياورده براي آن حريص است اما چون به آن رسيد، ميفهمد آنچه نبوده كه ميانديشيده است شايد بخشي از آنچه در مورد دانشگاه گفتم ناشي از اين حقيقت باشد.
- كسي پاسخگوي اين حقيقت نيست كه چرا نسل من بايد تاوان انبوهي جمعيت را بدهد؟ يعني چرا بدون برنامهريزي بايد انفجار جمعيت رخ دهد. وقتي كه امكانات لازم اعم از مسكن و كار و دانشگاه براي نوزادان دههي 60 ديده نشده بود چشم به زندگي باز كردند.