سال آخر تحصيل در يك مقطع كه ميرسد. نفس روزهاي مانده كه به شماره ميافتد. شمار درسهاي طي كرده كه به صد و چند تا ميرسد. يعني يك جورهايي به آخر راه نزديك شدهايم. آخر راه يعني داريم به نتيجهي مدت ها تلاش ميرسيم ... امّا آيا ديگر اين مقصد، هماني است كه از روز اول بود؟ همان غايتي كه پيش از ورود به آن، فكرش را ميكرديم؟ حالا خيلي چيزها تغيير كردهاند. آن جوان نوزده ساله كجا و اين پيكر بيست و چند ساله كجا؟ آن روزها و آن آرزوها كو اينك اين كوله بار فرمول و جدول كجا؟ راستش وقتي آدم از بيرون به چيزي نگاه ميكند ، وقتي خودش را از آن جدا ميبيند حسرتش را ميخورد ... اما وقتي به آن ميرسد، ميبيند كه اين همان چيزي نبوده كه ميانديشيده است. اين شايد قانون نانوشتهي زندگي ماست. حال ميدانم كه همه آن چيزهايي كه فكر ميكرديم در دانشگاه نبود... نقصان فكر و انديشه را اينجا جبران نميكنند [اگر حتي بر آن نيفزايند!] همه اينجا خوب نيستند. همه چيز مطلوب نيست. جايي براي علم و تحقيق و انديشه نيست. جايي براي بهتر شدن... اين حرفها را از آن رو نميگويم كه بخواهم نقصها را بزرگ كنم. امّا وقتي ولع خيليها را براي قبول شدن در يك رشتهي [ولو بيمصرف] دانشگاهي ميبينم، اين موضوعات از خاطرم عبور ميكند. وقتي همهي سهم دانشجو از دانشگاه رفتن شد پرداخت مبالغ هنگفت و پاس كردن يك سري دروس بيمصرف؛ وقتي مهم نيست كه هر كسي به چه كاري ميآيد و چه كرده؟ مهم تنها آن است معدلش چند است و از كجا مدرك گرفتهاي ؟ وقتي خواستند دانش را با ازبَركردن حفظ كنند، كجا جايي براي علم ميماند؟ وقتي استادنماهايي را ميبينيم كه خودشان از كمبودهاي عصبي و علم و ادب رنج ميبرند ... وقتي محيط اصلاً زيبا نيست... چه جايي براي انديشه ؟ كجاست خانهي فكر ؟ كو آن دانشگاهي كه آرمانشهري بود در نظرگاهمان كه آخرش يك تحصيل كرده ، يك انسان است كه از آن خارج ميشود... و "باز ميگويند كنكور دگر ... صبر كن تا ديگري پيدا شود!" باز هم روز از نو، روزي از نو. حالا كه اينقدر گرفتن مدرك راحت شده كه با اندك مايهي علمي ... واي چه ميگويم؟ ... با اندك مايهي مالي[!] ، ميتوان دكترايي از دانشگاههاي معتبر خريد! ديگر چه اصراري هست، براي آنكه بتوان مدرك فلان دانشگاه را به رخ ديگران كشيد؟ چرا بايد اين همه رنج برد؟ سواد علمي به چه كار ميآيد؟ وقتي آنها را كاغذ پاره خطاب ميكنند؟ در اين حال هستند افرادي كه با آن كه موي سرشان رنگ استخوانشان درآمده دندان از لحاف پوسيدهي مدرك گرايي بر نميدارند... بايد از ايشان يك سؤال كرد: كدام كار علمي بزرگ از اين همه استاد و دكتر باعث تحسين جامعه جهاني شده است؟ اصلاً جامعه جهاني هيچ! كدام محصول اين علمهاي چند تُني يك پروسه خوب صنعتي در كشور را بخودي خود طراحي كرده است؟ ياد اين بيت مشهور سعدي (عليهالرحمة) افتادم كه فرمود: «نه محقق بود نه داتشمند/ چارپايي بر او كتابي چند» شايد اگر شيخ در زمانهي ما ميزيست مصرع دوم را اين چنين ميسرود «... با او مدركي چند» . سال آخر يعني اين كه ديگر مهم نيست كه كدام استاد خوب نمره ميدهد و كدام آزمايشگاه راحتتر است... جايي كه حس ميكني ديگر بايد بگويي: نه! بايد بپرسي؟ تا بر همه نقص آن استادنماي پرمدعا خوب معلوم شود! تا ديگر آن مدرك بيمايه را به رخ نكشد. ديگر آرمانها مثل قبل نيستند... همه چيز همانجور نيست ... هر شروعي را پاياني است. سال آخر يعني شايد آخرين مهر ماه ... آخرين كتاب...آخر تحصيل... گرچه آدمي از تحصيل هيچگاه باز نميماند و اين شايد بهترين خاصيت اوست. امّا ادامهي تحصيل، هنوز سودايي است كه نگارنده عليرغم سطور فوق همچنان به آن فكر ميكند. اما به آن ديدي كه سالها پيش به آينده مينگريست. سال آخر سالي است كه بايد براي نبرد نامنصفانه كنكور بار ديگر آماده شد.
::+نوشته
شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 0:51 توسط محمدرضا کاکاوند
|
جستجو
سخن
آنقدر شكست خوردم تا راه شكست دادن را آموختم. «ناپلئون»