گفتم
بمان و نماند. گفتم بگذار تا دوباره نفسي
تازه كنيم، بگذار تا دوباره يك دل سير بخنديم. اما انگار چشمان پرفروغش تاب ديدن
زمستاني ديگر را نداشت كه در آخرين روز پاييز رفت. تازه داشتيم دوباره آغاز
ميكرديم. آخر قرار نبود كه يكي از ما برود و ديگري را تنها بگذارد. رفيق نيمه راه
نبودن را كه خودش ياد من داد. اصلاً خودش بود كه طريق راه رفتن به من آموخت. حالا
من ماندهام و او رفته. او كه هميشه دست مرا ميگرفت و با خود ميبرد اين بار بي من
رفت...
حالا حالاها باهم كار داشتيم. حرفها... نگاهها... . راستي يادت هست رفيق؟ كه
سخنها مرا آموختي آن روزها كه از خانه تا مدرسه راهي بود پر از شوق. دست در دستان
گرم تو ، هيچگاه برف سُر نبود لكهاي بود سفيد و بيگناه كه روي دستم آب ميشد. پا
به پاي تو مرا ترسي از هيچ كس نبود؛ حتي از آن ناظم بدخُلق مدرسه. لقمهها كه در
دهان من مينهادي، نكتهها كه در نهاد من ميگذاشتي. شبها دستهامان كه به هم پنجه
در ميافكند تا دست در دست هم بخواب رويم، فكر ميكردم براي تو اين قوت قلب است...
اما آه... اكنون ميدانم كه منِ غافل، خود چقدر محتاج اين محبتها بودهام. در من
چه ديده بودي كه چنين دوستم داشتي و كنون ميداني با من چه كردي؟
آخر چه زود؟ چه بيخبر؟ بي خداحافظي؟ آن صبحهاي زود كه از خانه ميرفتم در را
كه آرام ميبستم و پاورچين دور ميشدم كه مبادا بيدار شوي. ميديدم نشستهاي به
بدرقهام. اصلاً همين چند روز پيش نبود مگر، كه لقمههاي صبحانهات را خودت به حيات
آوردي در دهانمان گذاشتي... با من بگو ... تو به پاداش كدام كردار نيكت ميبايد
اينگونه آسان و عزيز ميرفتي؟ با من بگو... هيچ ديدي لحظهي رفتنت كه به چشم برهم
نهادني كوتاه بود چه بر ما گذشت؟ ديدي كه چگونه بيتو خانه آوار غريبي بود كه بر سر
ثانيهها فرو ميريخت؟ ديدي حال و روز ما چه بود در آن صبح خاكستري كه قلب زمين و
آسمان فسرده بود؟ "بابا" ! ديدي وقتي كه تو رفتي پدر چگونه بود و ما كه داغ را بر
سينههامان زده بودند چه حال بوديم؟ همان طور كه عزيز بودي، عزيز رفتي. هنوز
خندههاي زيبايت جلوي چشمم است. هنوز آن دعاها و حرفها و پرسشها... .
از كجا واژه بياورم؟ اصلاً چرا بايد بنويسم آن حسي را كه نسبت به تو داشته و
دارم؟ "بابا"، خستهام اين روزها... نميدانم غم رفتن تو را به دوش بايد كشيد يا
رنج ماندن خويش را. از اين كه هركه حال و روز مرا ميبيند و ميپرسد، ميگويم
«پدربزرگم...»، و او ميشنود "پدربزرگ" و چه ميداند كسي كه لااقل براي من، تو پدر
بودي همانگونه كه ميخواندمت "بابا" و نه "بابابزرگ". اين روزها از درس و دانشگاه و
حتي وبلاگ و اينترنت و هرچه مرا از تو باز ميداشت متنفرم. نميدانم چرا شاعر اين
نكته بحق گفته كه «ناگهان چقدر زود دير ميشود». هنوز وقتش نبود. ما كه سالهاست
«بيا تا قدر يكديگر بدانيم» خوانده بوديم... ديدي كه چطور ناگه ز يكديگر مانديم؟
هميشه افسوس هست... هميشه انگار بايد گفت: يادش بخير... نشانههاي رفتنت از مهر و
ماه و اين سال شوم به من ميرسيد. هيچكدامشان را به دل راه ندادم امّا انگار
حقيقت چيز ديگري بود. هر نكته كه ميگفتي در پسش اين جمله ميآوردي «روزي يادت
ميافتد و ميگويي بابا خوب بود، نكتهها ميدانست...» بابا! ، حالا همان روز
است؟
آنها آمدند. آنهايي كه خودت هم ميگفتي و ميدانستي. همانها كه سالهاست به
خيال خود تنهايت گذاشتند. همانها كه وقتي به تو نياز داشتند ميدانم چه ميكردند.
از بيعاطفگيشان هميشه به ما ميگفتي و حالا همهي ما شاهديم. آمدند، گريستند،
گفتند، پشت سر نامت كه "خدابيامرز" ميآوردند؛ خنديدند، خوردند و رفتند.
به مولايت علي(ع) قسم كه تنهاييت را خوب حس ميكردم. گاه كاري
ازدستم برنميآمد. گاه بيحوصله بودم. گاه خسته و خواب آلود و گاه در نفسانيات
اسير... ببخش ما را كه اگر نتوانستيم ياريت كنيم باري به روي دوشت بوديم. ببخش كه
كار و زندگي و مشغولات، ما را از تو باز ميگرفت و تنها ميماندي، ميدانم چه سخت
بودهاست آن روزها. ببخش اگر حرفي زديم كه دلت گرفت. كاري كرديم كه رنجيدي. ببخش كه
باز نشد اين حرفها را تا فرصت بود به خودت بزنيم. بدان كنون ما در حسرت يك نگاه
ديگرت ماندهايم. بدان كه گرماي آغوشت و نرمي بوسهات معجزهاي ناب شده. آخر
اينقدر زود رفتي كه فرصت نشد. بابا ! ميگويند از آنجا كه تويي، به خدا نزديكترند.
براي ما مثل هميشه دعا كن.
بعد از تو در بهار تنها تاك خانه براي چه بايد هرس شود؟ بعد از تو عصرهاي
تابستان سكوي خانه براي كه بايد گليم فرش شود؟ دو استكان چاي و تكه نان ساعت 11 ...
؟ بعد از تو جاي خاليات گوشهي اتاق آفتابگير خانه هميشه خالي امّا سبز و پر
خاطره خواهد بود. اين خانه، اين كوچه و اين محل گوشه به گوشه ياد تو را دارند.
نميدانم چرا اين بغض لعنتي كه راه نفس را تنگ كرده نميتركد. اما در نظرم تو داري
ميخندي و به همين دلگرمم. بعد از تو قلب خانه در سينه پدر ميتپد و خودش هم شايد
از اين ميترسد. بعد از تو، او آن جوان بيست چندساله نيست. من آن كودك خندان و شاد
نيستم. بعد از تو نه هستهاي ما چونانکه بايدند ، نه بايدها... بعد از تو هر روز،
روز مباداست.
ما به زندگي دچاريم. به زيستن مجبور. ميبينم كساني را كه سالهاست مُردهاند،
اما هنوز نفس ميكشند. اما اي بزرگوار، اي مرد، از اينگونه زيستن كه تو كردي؛ اي
كوه مهر و محبت، اي مايه غرور؛ اين چنين سبكبار و عزيز، بيواهمه و راحت، از
اينگونه رفتن كه تو كردي ميخواهم.
ميدانم كه باز خواهمت يافت. ميندانم چون و چند اي دوست. يا كجا ؟ و آن كدامين
لحظه خواهد بود. امّا دوست دارم سرفراز بازت كشم در بر.
از همهي دوستاني كه با پيامهاي تسليت خود (
+،
+،
+و
+) ما را مورد لطف خود قرار دادهاند. صميمانه متشكرم؛ اميدوارم
بتوانم در شاديهايشان شريك باشم.