به بهانهي چهلمين روز سفر كردن آن يار...
| شربتی از لب لعــلش نچشـيديم و برفت |
|
روی مـه پيــکر او ســـير نديـديم و برفت |
| گويی از صحـبت ما نيک به تنگ آمده بود |
|
بار بر بست و به گردش نرسيديم و برفت |
| بس که ما فاتحـه و حــرز يمانی خوانديم |
|
وز پیاش سوره اخلاص دميديم و برفت |
| عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد |
|
ديدی آخر کهچنين عشوه خريديم و برفت |
| شد چمان در چمن حسن و لطافت ليکن |
|
در گلستان وصـالــــش نچـمــيديم و برفت |
همچو حافظ همه شب ناله و زاری کرديم
کای دريغــا به وداعــش نرسيديم و برفت
ديوان حافظ
غزل 85
از تمام عزيزان و دوستاني كه با شركت در مراسمهاي تشييع، ترحيم و چهلم ما را مورد لطف قرار دادهاند تشكّر ميكنم. اميد آن كه بتوانيم شريك شاديهايشان باشيم. همچنين از دوستاني كه با پيامهاي خصوصي خود حرفهاي دلشان را براي دلداريام گفتند تشكر ويژهاي دارم بخصوص
ماماتي گرامي كه او نيز، در سوگ پدر نشسته است. خداوند همه رفتگان را قرين رحمت لايتنهاهي خويش قرار دهد.