مثل هر كار ديگري كه يك روز شروعش ميكني و مثل هر اتفاق ديگري كه آغازي داشته باشد، بالاخره دوره كارشناسي در رشته مهندسي برق- الكترونيك به اتمام رسيد. يكصد و چهل و اندي واحد را پاس كردهايم تا مدرك كارشناسي بگيريم و انشاءالله از دانشگاه فارغالتحصيل خواهيم شد.
داستاني جالب و اما بسيار سخت بود اين دوره كارشناسي كه در طياش سه دانشگاه و دو رشته را تجربه كردهام! [حالا چرايش بماند] هم اكنون تازه رسيدهايم سر دو راهي كه يك راه به پشت دروازههاي كارشناسي ارشد كه ديوار و بارويش از كنكور پيشين بلندتر است ختم ميشود و راه ديگري به خدمت نظام وظيفه.
بايد اعتراف كرد كه دانشگاه آن چيزي نبود كه انتظارش را داشتم. نه از كارهاي علمي، نه از گلهاي صورتي و نه حتي از آرمانهاي خيالي خبري نبود. حتي آن قيف وارونهاي كه ميگفتند را هم نديديم. هر چه بود همهاش دست يازيدن به منابعي بود براي از بَر كردن محفوظات، كه حال كجا به كار آيد، اينجانب هنوز نميدانم.
يادم هست در دورهي راهنمايي يك معلم انشايي داشتيم كه بعد از نوشتن موضوع تكراري «علم بهتر است يا ثروت» روي تخته كلاس؛ به تعريض و كنايه گفت: «خُب معلوم است ثروت، اگر پول داشته باشي ميروي دانشگاه آزاد علم را هم به دست ميآوري» به نظرم جملهاش را بشود اين جور تعبير كرد كه علم را هم ميخَري. شايد امروزه با كم شدن تعداد متقاضي و به اصطلاح پايين آمدن تراز قبولي در دانشگاه آزاد راهيابي به آن سادهتر شده باشد، اما بايد يادآوري كنم كه نه قبولي در اين دانشگاه در آن زمان كه من كنكور دادهام ساده بوده است و نه درس خواندن در آن در طي دوره تحصيل. حالا اگر ديد جامعه جور ديگري ميخواهد باشد، گو باش! ولي آنچه ما تجربه كرديم آن جزيره خوشي و شادي كه پول بده، نمره بگير نبود و نيست. گرچه اين سيستم نقوص بسياري را دارد اما بيانصافي است اگر همان جور ديگر فكر كنيم. اينها نه از آن رو كه اكنون به اصطلاح فارغالتحصيل اين سيستم به شمار ميروم ميگويم، بلكه صرفاً هدفم اصلاح ديد ديگران است. چرا كه از قضا چند هفته پيش همان معلّم انشا را ديدم از پس از احوالپرسي اوّلين سؤالش از من اين بود كه در چه رشتهاي درس خواندهاي و پس از شنيدن پاسخ محكم و دشمن شكن پرسيد: «ملّي يا آزاد؟»
خلاصه اينكه اين دوره هم تمام شد. و به چشم برهم زدني گذشت. و هر تكهاش يك خاطره شد. خوب يا بدش بماند. فكر ميكنم بد نباشد زماني بيلان ماليش را هم در بياوريم ببينيم چه از ما كاسته و چه بر ما افزوده اين چهار سال دوره ليسانس يا همان كارشناسي.
بيشك بيياري پدر و مادر و تمام اعضاي خانوادهام تمام كردن اين مرحله ميّسر نبود. بدون تشويقها و كمكهايشان. آه، من يادم نرفته است كه از روز اول مدرسه تاكنون چه لحظاتي را با آنها سپري كردهام. هنوز هم گرمي دستهاي بابا كه مرا به مدرسه ميبرد را توي دستهايم حس ميكنم و حيف كه اكنون او نيست كه اين پايانش را با هم باشيم و به يقين از همين روست كه مرا شوري نيست.
دو تغيير در اين وبلاگ:
- قالب وبلاگ را به يك قالب سادهتر و كم حجمتر تغيير دادهام. قالب قبلي در مرورگرهايي همچون Firefox و Chrome كاملا به هم ميريخت و وبلاگ را غير قابل مشاهده ميساخت.
- بخش موسيقي وبلاگ را دوباره راهانداختهام. سعي ميكنم دستچيني از گزيدهترين آثار فاخر موسيقي را در آن قرار دهم. فايلهاي موسيقي براي استفاده در وبلاگ بسيار كمحجم شده تا هم با اينترنتهاي كمسرعت قابل دسترس باشد و هم حقوق مؤلفانشان پاس داشته شود.
دليلش را كسي نميداند اما مهم است. اين صدمين پُست اين وبلاگ است. معمولاً صدمين شماره يك نشريه را هم مهم ميدانند. البته صد پُست در اين حدود 45 ماه آنچنان هم زياد نيست ولي سعي كردهام "كم گوي و گزيده گوي" باشم. كم كه گفتهايم، گزيده بوده يا نه نميدانم.
پيشتر ميخواستم براي پُست صدم چيزهايي ديگر بنويسم، اما بر حسب اتفاق پُست شماره صدم به اين مطلب اختصاص يافت. به همين ياد آوري اكتفا ميكنم.