سال 1373 ، وقتی کلاس سوم ابتدایی بودم. دوستی صمیمی داشتم به نام «مازیار شریعت پناهی». خوب یادم هست که همان روزهای اول مدرسه وقتی داشت بستنی قیفی میخورد، زنبوری بین دو انگشتش را نیش زد و کلی درد کشید! چون منزل هر دوی ما در یک کوچه بود و با هم همکلاسی بودیم. دوستی ما محکمتر شد و مسیر مدرسه تا خانه پر شد از خاطره؛ مازیار پسر بسیار شوخ و شنگی بود و در همان سن استعداد عجیبی در تعریف کردن لطیفه داشت. طوری که گاه آنقدر مرا میخنداند که اشک در چشمانم حلقه میبست.
دبستان نمونه مردمي رشادت اگر چه یک کانکس آلومینیومی در یک حیاط کوچک بیش نبود، اما فعالیتهای فرهنگی و فوق برنامه خوبی داشت. حداقل در نوع خودش در شهر قزوین بسیار فراتر از سایر مدارس عمل مینمود. از آنجائی که ما اولین گروه دانشآموزان این مدرسه تازه تأسیس بودیم، شاید همه تلاش مسئولین این بود که مدرسهای خوبتر داشته باشند. عکس زیر را همان سال با خانم نیلی (معلم کلاس سوم) گرفتیم. فرزاد فیض اربابی که آن روزها معلم خطاطی آن مدرسه بود عکس را گرفت. در عکس من و مازیار دست در گردن هم مشخص هستیم. از بچههای آن دوران بسیاریشان را باز دیدهام. مثل سردار مظلومی، آرمین بابایی و علیرضا کشاورز -که هنوز با ماست- و از بعضی بیخبرم و شنیدم یکیشان از دنیا رفت.
|
دانش آموزان کلاس سوم دبستان رشادت قزوین - معلم: خانم نیلی - پائیز 1373
ردیف بالا (از راست به چپ): امیر پویا رئوفیان، مازیار شریعت پناهی،
محمدرضا کاکاوند، علی حاجشفیعیها، وحیدرضا کاکاوند، محسن یزدی، آرمین
بابایی، کیایی، مهدی رمضانی، مهدی حسینپور. اسم آنانی بخاطرم نبود را با ؟ نشان دادم اگر کسی دانست، بگوید تا اصلاح کنم. |
به گمانم چون پدر مازیار نظامی بود، آنها سال بعد از شهر ما به مشهد رفتند و به همین روی میان ما فاصله افتاد و دیگر او را ندیدم و سالها گذشت. چند سال پیش وقتی اسمش را در اینترنت جستجو کردم، هیچ نیافتم جز این نوشته از یوسف علیخانی که آن روزها در مدرسه ما معلم تئاتر بود. اما حالا به یُمن وجود شبکه اجتماعی گوگل+ با صرف چند دقیقه وقت «مازیار شریعت پناهی» را پیدا کردهام و حالا حالاها با او کار دارم و بایست فرصتی باشد که بیشتر با او صحبت کنم، گرچه به نظر میرسد کیلومترها از هم دوریم.






