با آنكه از باهم بودنمان سالها ميگذرد و از پس اين همه سال، غبارها بر سر روي جواني ما و خاطرهها نشسته است، با آنكه اين مسير پر پيچ و خم مه گرفته زندگي را گاه شادان و بيقرار و گاه غمين و نوميد؛ حتي دشنام گويان طي كردهايم، با آنكه ميدانيم جدايي عاقبت محتوم همه مسافران اين دشت مرگ آلود است... با ما بمان. با ما بمان تا باز اگر فرصتي بر همزيستيمان سايه افكند از سرود نهچندان زيباي زندگي شكرخندهها ساز كنيم. تا باز از يادها بگوييم و بر رفتهها سوزاندن غصه آغاز كنيم تا باز در خنكاي نسيمي نه ! در سايهاي اگر يافتيم با هم نفسي باز كنيم. بمان كه گرچه قدر لحظههاي باهم بودن را ندانستهايم و نيز باز هم نخواهيم دانست، شايد ثانيههامان بر شادي ما غبطه خورند. بمان كه بودنت رمز بودن اين يادوارههاي زيبا و كهن اين سراي قديمي است. اي طلوع خاطرهها و اي غروب تنهايي ماه، بمان ... با ما بمان ... براي ما بمان.
::+نوشته
شده در دوشنبه 4 آذر1387ساعت 23:42 توسط محمدرضا کاکاوند
|
جستجو
سخن
آنقدر شكست خوردم تا راه شكست دادن را آموختم. «ناپلئون»