روزهاي آخر اسفند كه ميشد، خانه كه رنگ بويي تازه از خانه تكاني ميگرفت، پاي آجيل و شيريني تازه كه باز ميشد، تُنگ خالي كه از آب و ماهي قرمز پُر ميشد... يعني عيد داشت ميآمد و چه ذوق و شوقي با خود ميآورد... ميهماني، خنده، عيدي... و اينها همه يعني يك كوله بار از خاطرات خوبي كه اين روزها به ياد آدم ميآورد. اما آن روزها كجا و اين روزها كجا... روزهاي غمگين جدايي و بينشاط بهاري كه در راه است. ديشب، جواني در كوچهي ما افتاده بود وقتي ماموران امدادي و انتظامي رسيدند معلوم گشت كه درگذشته است... شايد بر اثر تزريق مخدر... صبح پدر كه از كار باز ميگشت خبر از فوت ناگهاني همكارش داشت... و امشب شبجمعه آخر سال است... سالي كه سراسر سياهي بود، سالي كه از يادش نخواهم برد سالي كه ما باز يكي از عزيزان خود را از دست دادهايم... سالي كه... درختهاي بادام شكوفه كرده دو طرف جادهاي كه به بهشت فاطمه
(س) ختم ميشد خبر بهار ميداد و من به انتهاي جاده ميانديشيدم. جايي كه انگار آخر دنياست. جايي كه روزگاري نه چندان دور بايد در آنجا سُكني گزيد حالا چند دهه كمتر يا بيشتر... چه فرق ميكند؟ به اشارت آن حديث منقول از پيامبر
(ص) بهاري ديگر پس از مرگ انتظارمان را ميكشد پس آيا باز سبز و شكوفا خواهيم شد؟
امسال خانوادههاي زيادي چون خانهي ما نوعيد دارند. يعني گرچه قدوم بهار فرخندهاست ليكن به داغ تازه گذشته عيد بدينجا نميآيد. آخر ديگر آن كس كه بالاي سفره مينشست و از لابلاي قرآن عيديهاي ما را ميداد نيست. آخر امسال فقط يك سال پيرتر نشدهايم.
| نه لب گشايدم از گُل، نه دل کشد به نبيد |
چه بي نشـاط بـهـاري که بي رخ تو رسيد |
| نشان داغ دل ماسـت لاله اي که شـکفت |
به سـوگواري زلف تو اين بنفــشـه دمـيـــد |
| بيا که خاک رهت لاله زار خواهد شـــــــــد |
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکيـــد |
| به ياد زلف نگونــسـار شــاهـــدان چــــمـن |
ببيــــن در آيــــنـــهء جويبـــــار گــــــريه بيد |
| به دور ماکه همه خون دل به ساغرهاست |
ز چشمساقيغمگينکهبوسهخواهد چيد؟ |
| چه جــــاي من؟ که در اين روزگار بي فرياد |
ز دســــت جـــور تو ناهيــــــد بر فلک ناليد |
| گذشت عمر وبه دل عشوه مـيخريم هنوز |
كه هست در پي شام سياه صبح ســپيد |
| كه راست سايه در اين فتـنهها اميد امــان |
شد آن زمان كه دلي بود در امان امــــــيد |
| صفاي آينه ي خواجه بين کـزين دم ســـرد |
نشد مکدر و بر آه عاشـــقان بخـشـــيــــد |
| |
«بهار سوگوار» امير هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سايه) مجموعه غزل |
سالي كه گذشت هيچ سال خوبي نبود. سراسرش همه خاطرات سياه و كبود بود... اما اميد به سالهاي بهتر و روزهاي خوبتر ما را به اين آرزوي تقريباً محال ميرساند كه صد سال به از اين سالها. سال جديد را با روي خوب شروع كنيد. بدون آن كينههاي چركين زخمهاي كهنه اگر توانستيد، چرا كه اين هم دارد از همان دسته آرزوهاي محال ميشود. شايسته نيست حالا كه پاي سخن بدينجا رسيد اين شعر مولانا از را نياورم.
| بیـا تـا قــــدر یکــــــــدیگــــر بدانیم |
که تا ناگه ز یکــــدیگر نمانـــــــــیم |
| چو مؤمن آینه مــؤمن یقـین شـــد |
چرا با آیــنه ما روگرانیــــــــــــــــــم |
| کریمان جان فدای دوســـت کردند |
ســگی بگذار ما هم مردمـانیـــــم |
| فســــــــون قل اعوذ و قل هو الله |
چرا در عشـــــق همدیگر نخوانـیـم |
| غرض ها تیــــــره دارد دوستی را |
غرض ها را چرا از دل نرانـــــــــیـم |
| گهیخوشدل شویازمن که میرم |
چرا مرده پرست و خصــــم جانیـم |
| چو بعد از مرگ خواهي آشتیکرد |
همه عمر از غمـــــت در امتحانیـم |
| کنون پندار مُردم آشــــــــــتـی کن |
که در تسلیم ما چون مردگانیــــم |
| چو بر گـورم بخواهی بوســه دادن |
رخم را بوسـه ده کاکنون همانــیم |
| خمـــــش کن مرده وار ایدل ازیرا |
به هســـتی متهم ما زین زبانیـــم |
| |
«مولانا» كليات شمس تبريزي غزل 1535 |
سر سفرهي تحويل سال كه نشستيد به ياد آنهايي باشيد كه سال پيش چون شما سر سفره ثانيهها را ميشمردند و اكنون... به ياد آن كساني كه از خانه و كاشانه دورند. به ياد مرداني كه شب عيد شرم دارند از ديدن روي اهل خويش، به ياد آنهايي كه در بيمارستانها بسترياند و به ياد آنها كه تنهايند و براي همه دعا كنيد كه حوّل حالنا الي احسن الحال بشود.
به بهانهي بهار ميتوان خيلي كارها را شروع كرد و خيلي چيزها را ترك كرد. به بهانهي بهار ميتوان تازه شد. ميتوان شكر گذارد. ميتوان يك دنيا شادي بخشيد. اين وبلاگ هم به بهانهي بهار همه ساله چيزي نو درونش ميداشت آنهم با تاريخ و ساعت سال تحويل... با آن كه حوصله نداشتم اما دلم نيامد امسال چيزي ننويسم و ماحصل شد آنچه خوانديد. از خدا سالي خوب و پر از سلامتي، بركت و خبرهاي خوش آرزو ميكنم.